کوچ – شهلا صفائی https://kooch.io کوچ، مکانی است برای دوری از روزمرگی و نوشتنِ آنچه می خوانم و می آموزم. Mon, 13 Jan 2020 17:34:28 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.2.5 با چتر شکسته در باران – احمدرضا احمدی https://kooch.io/%d8%a8%d8%a7-%da%86%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c/ https://kooch.io/%d8%a8%d8%a7-%da%86%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c/#comments Mon, 13 Jan 2020 17:30:45 +0000 http://kooch.io/?p=3499 چه به سر ما آمده که کم‌کم در میدان‌ها و کوچه‌های خلوت گم می‌شویم یا جان می‌سپاریم ما سزاوار درخت‌های پُر شکوفه‌ی سیب بودیم نه آن‌که در میدان‌ها و کوچه‌های خلوت گم شویم…

The post با چتر شکسته در باران – احمدرضا احمدی appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
چه به سر ما آمده

که کم‌کم

در میدان‌ها و کوچه‌های خلوت

گم می‌شویم

یا جان می‌سپاریم

ما سزاوار

درخت‌های پُر شکوفه‌ی سیب بودیم

نه آن‌که در میدان‌ها

و کوچه‌های خلوت

گم شویم

یا جان بسپاریم

ما سزاوار خوشه‌های‌ انگور

در رستاخیز عمر بودیم

نه خوشه‌های خشک

و بی‌انگور

چه بسا ما را هر روز

به بهشت دعوت می‌کردند

که مهمان ابدی بهشت باشیم

اما

اکنون در اتاقی کوچک و نمور

بدون پنجره زندگی می‌کنیم

هر صبح از رادیو

خبر جنگ، آتش‌سوزی، زلزله

و ناکامی کودکان را می‌شنویم

بیایید ما را

از این اتاق کوچک و نمورِ بی‌پنجره

نجات دهید

و به گردن ما

حلقه گل‌های نرگس بیاویزید

ای بسا که ما دوباره

به خلق شعر

کاشت گندم

و پختن نان

برگردیم

ما این‌ها را از حسرت و آرزوی

دیدار شب‌های نمناک

و رودخانه‌های پر آب

نمی‌گوییم

این‌ها کلام مقدس و معطر ماست

سخنانی که با گل سرخ و اندوه

آراسته شده است

پس ما را دریابید

که فرصت برای شما و ما

اندک است

شاید زلزله

سیل

طوفان

همه‌ی ما را به قعر جهان ببرد

جهانی پر از حریق و حرمان

و سقوط هواپیما

عجله کنید

عجله کنید

.

.

.

احمدرضا احمدی

The post با چتر شکسته در باران – احمدرضا احمدی appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d8%a8%d8%a7-%da%86%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c/feed/ 3
امروز جهان رنج های کوچکم سقوط کرد https://kooch.io/%d8%b3%d9%82%d9%88%d8%b7-%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9%d9%85/ https://kooch.io/%d8%b3%d9%82%d9%88%d8%b7-%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9%d9%85/#comments Thu, 09 Jan 2020 17:33:29 +0000 http://kooch.io/?p=3457 استادم را دیدم، وقتی کلمه استاد را به کار می‌برم تنها مقصودم یک نفر است. پرستو. کسی را جز او در تمام این سال‌ها شاگردی کردن، لایق این واژه نمی‌دانم.…

The post امروز جهان رنج های کوچکم سقوط کرد appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
استادم را دیدم، وقتی کلمه استاد را به کار می‌برم تنها مقصودم یک نفر است. پرستو.

کسی را جز او در تمام این سال‌ها شاگردی کردن، لایق این واژه نمی‌دانم.

شاید هم به این خاطر است که او خود من است.

منی که یک دهه زودتر به این دنیا قدم گذاشته‌ام.

این را از روزی که دیدمش، حس کرده بودم.

خیلی چیزها برای من در این زندگی اتفاقی نیست و نام «اتفاق» بر آن نهادن، ممکن است خطایی بزرگ و نابخشودنی باشد.

و این آشنایی و این دیدار نیز از همان آغاز، سرآغاز داستان‌ها بوده و خواهد بود.

هرطور بود باید خودم را به او و آن کافه‌ای که احتمالا بعدها، «همیشگی ما» می‌شود می‌رساندم.

زودتر رسیدم آن‌گونه که مدت‌هاست با خود قرار گذاشته‌ام

و مشغول خواندن کتابی شدم تا هیجانم را کمی فرو بنشانم.

ولی چشم از در برنمی‌داشتم و این چندمین بار است که با وجود این‌که نگاهم سوی اوست، متوجه آمدنش نمی‌شوم!

ای کاش می‌شد باور کنید که نوشتن و این واژه‌ها چقدر ناقص‌اند در القای حس شکوهمندی این دیدارهای ما.

 

به قول شهاب‌الدین سهروردی

 گفت آن‌چه هیچ نمی‌گوید همه تن زبان است…
 به زبان حال، حالِ خویش عرضه می‌کند
 که به زبانِ مَقال، از آن حال، حکایت نتوان کردن…

 

شاید او فراموش می‌کند و به جلو می‌رود ولی من هربار تکه‌ای از پازل زندگی‌ام را می‌چینم

پازلی که می‌دانم روزی تصویری باشکوه و باورنکردنی خواهد شد.

برایش امروز چند تکه از پازلم را تعریف کردم،‌

یکی متعلق به ۹سال پیش بود؛ زمانی که صدایم زد و در اتاقش به من دو کتاب هدیه داد،

کتاب‌هایی که هنوز هم با منند و آغاز دنیایی پرسش برایم شد.

خاص بودنش هم همین است که هربار برای من پرسش جدید و بزرگ‌تری ایجاد می‌کند

وگرنه «پاسخ» دادن به پرسش‌های اساسی این زندگی، کار آدم عمیق و فهمیده‌ای چون او نیست!

تکه‌ی بعدی پازل که به یادش آوردم،‌ چیزی در حدود ۶سال پیش بود و سه سال پس از آن اولی…

در ردیف دوم همایشی با غرور کنارش نشسته بودم و جمله‌ای در گوشش گفتم که محقق شدنش ۶سال طول کشید،

روزی که با وجود تمام ناممکن‌ها، در ردیف‌های نخست سخنرانی‌ام دیدمش.

فهمیدم آن‌چه بین من و او می‌گذرد چیزی فراتر از یک ارتباط استاد و شاگردی‌ست.

من اویم و او شاید من!

وقتی من او می‌شوم خیلی بیشتر خودم را دوست دارم چون دوست‌داشتنی می‌شوم و لایق و پرغرور..

نمی‌دانم او، من شدنش، چه به خاطرش می‌آورد…

ولی امروز جمله‌ای به من گفت از جنس همان حرف‌های سال‌های دور،

که گمان می‌کنم پایه‌گذار تکه بعدی پازلم خواهد بود و شاید مهم‌ترین تکه‌اش.

همان باور و قطعیت سابق را در چشمانش دیدم و بر خود لرزیدم و گویا عهدی نانوشته بین چشمانمان بسته شد.

و می‌دانم از امروز در چه مسیری حرکت خواهم کرد.

پرستو خود مهاجر است خود رفتن، آدمی‌ست فراتر از تمام موجودات این زمین،

کسانی که می‌شناسندش می‌دانند در این جملات، نه تنها اغراقی نیست بلکه سراسر قصور اندیشه و زبان موج می‌زند.

من فکر می‌کنم حتی چیزی فراتر از «موری»ست.(+)

هرچند شاید نهادن نام شاگرد موری بر من با وجود اهمال‌ها و بی‌فکری‌های نخستش، بیراه نباشد اگرچه بعدها تنها یاور و همدم موری شد.

نمی‌دانید چه حس لذت‌بخش و بکری‌ست صحبت با کسی که با تمام وجود به تو گوش می‌دهد

و تو می‌بینی کسی را در این دنیا داری که حتی خنگ‌ترین و سطحی‌ترین لایه‌های وجودت را بی‌قضاوت درک می‌کند

و باهم به آن می‌خندید.

چونان امروز که از نخستین لحظات، چشمانش می‌خندید و من را پرت می‌کرد به سال‌ها قبل

و فقط خدای من می‌داند چقدر دل‌تنگ این نگاه بودم

و تاثیرش را حالا می‌بینم که هفت ساعت از دیدار گذشته و من اولین خنده‌ی واقعی امسالم را داشتم و هم‌چنان خوشحالم.

چه خوب جهان‌بینی من را می‌فهمد و هرچقدر از ایده‌هایم برایش می‌گویم گویی دست‌کم چندسال پیش از من، آن را زیسته.

من بخشی از جهان‌بینی او و او تمام من است.

شاید چندسال دیگر، بفهمم امروز در نگاهش و سکوتش چه می‌گذشت!

او چونان همیشه هیچ جوابی به من نمی‌دهد، دقیقا هیچ جوابی!

ولی گره‌های ذهنی من باز می‌شود. این اگر معجزه نیست پس چه نامی می‌توان بر آن نهاد؟

دیوانه شده‌ام

دیوانه‌ای دوست‌داشتنی و رها…

بلند بلند می‌خندم و از صدای خنده‌ام، دلم نیز می‌خندد!

راستش را بخواهید من یا موزیک گوش نمی‌دهم یا اگر چندماه یکبار گوش دهم، آرشیو موسیقی‌ام، هیچ آهنگ شادی ندارد.

الان همان‌ها را گذاشتم! یعنی غمگین‌ترین موزیک‌ها هم الان من را می‌خندانند…

ای وای که اگر می‌دانست این جنون بلاقید را، بعید می‌دانم آن تصمیم بزرگ دوساله را می‌گرفت برای نبودنش و بزرگ شدنم.

چرا که من با دیدنش بزرگ می‌شوم، و تبدیل به آدم بهتری می‌شوم. بهترین آدمی که می‌توانم در این دنیا باشم.

حس می‌کنم دوباره رها شدم

و سبکبال..

چونان همان شهلایی که سال‌ها کوله بر دوش می‌انداخت و به استقبال تجربه‌های زیست نشده می‌شتافت.

مدتی این کوله سنگین شده بود و سرعتم را گرفته بود.

امروز دوباره آن را زمین گذاشتم …

 

به قول هوشنگ صهبا:

 ای آفرینش من از من
 میلاد رنج را باور کن
 در آب‌های ادامه…

 

و چه باشکوه است رنجی که چون تویی در انتهایش به انتظارم ایستاده.

The post امروز جهان رنج های کوچکم سقوط کرد appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d8%b3%d9%82%d9%88%d8%b7-%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9%d9%85/feed/ 9
گزارش به خاک یونان – نیکوس کازانتزاکیس https://kooch.io/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%da%a9-%db%8c%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%da%a9%d9%88%d8%b3-%da%a9%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b2%d8%a7%da%a9%db%8c%d8%b3/ https://kooch.io/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%da%a9-%db%8c%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%da%a9%d9%88%d8%b3-%da%a9%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b2%d8%a7%da%a9%db%8c%d8%b3/#respond Wed, 08 Jan 2020 17:26:11 +0000 http://kooch.io/?p=3434 منبع تصویر (+) ای سپهسالار، جنگ به پایان نزدیک می‌شود و گزارش می‌دهم. عرصه جنگ و چگونگی مبارزه‌ام چنین است. زخم برداشتم، ناامید شدم؛ اما از آوردگاه نگریختم. هرچند که…

The post گزارش به خاک یونان – نیکوس کازانتزاکیس appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
منبع تصویر (+)


ای سپهسالار، جنگ به پایان نزدیک می‌شود و گزارش می‌دهم.

عرصه جنگ و چگونگی مبارزه‌ام چنین است.

زخم برداشتم، ناامید شدم؛ اما از آوردگاه نگریختم.

هرچند که دندان‌هایم از ترس به هم می‌خورد، پیشانی‌ام را با دستمالی سرخ محکم بستم تا خون را بپوشانم؛ و به میدان شتافتم.

در پیشگاهت پرهای قیمتی روح زاغ‌سرشتم را یکایک می‌کنم تا مشت کوچک خاکی که از خون و عرق و اشک سرشته شده است، بر جای ماند.

حدیث مبارزه‌ام را برایت بازگو می‌کنم تا بارم را سبک کنم.

آن ضرب‌المثل وزین کرتی را به یاد داری که می‌گوید:

«برگرد به جایی که شکست خورده‌ای،

 رها کن جایی را که پیروز شده‌ای؟»

اگر شکست خوردم، به آوردگاه بازمی‌گردم؛ حتی اگر ساعتی بیش به پایان عمرم نمانده باشد.

اگر پیروز شدم، زمین را باز می‌کنم تا بیایم و در کنارت آرام پذیرم.

بنابراین، ای سپهسالار، گزارشم را بشنو و داوری کن.

پدربزرگ، حدیث زندگی‌ام را بشنو و اگر در رکاب تو جنگیدم، اگر زخم برداشتم و نگذاشتم کسی از رنجم آگاه گردد، اگر هیچ‌گاه پشت به دشمن نکردم
دعای خیرت را از من دریغ مدار!

 

 

📖 گزارش به خاک یونان
🖋 نیکوس کازانتزاکیس

 


پی‌نوشت: این واژه‌های ارزشمند، هدیه‌ای‌ست از طرف رضا شهبازی عزیز به مناسبت تولدم؛ که در این بزنگاه عجیب زندگی، مرا با امید به سال جدید و تجربه‌های جدید بدرقه کرد.

 

این‌جا نوشتم‌اش تا در امن‌ترین خانه‌ام-کوچ- به یادگار بماند.

The post گزارش به خاک یونان – نیکوس کازانتزاکیس appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%da%a9-%db%8c%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%da%a9%d9%88%d8%b3-%da%a9%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b2%d8%a7%da%a9%db%8c%d8%b3/feed/ 0
ما را به سخت‌جانی خود،‌ این گمان نبود! https://kooch.io/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%a7%d9%85/ https://kooch.io/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%a7%d9%85/#comments Mon, 06 Jan 2020 16:36:38 +0000 http://kooch.io/?p=3402 پیش‌نوشت: هرسال این موقع اگر جرئت کنم (چون فرصت‌ نداشتن، بهانه‌ای بیش نیست) اندکی از سالی که گذشت برای درک بهتر آن‌چه پیشِ رو دارم می‌نویسم. این بار نیز به…

The post ما را به سخت‌جانی خود،‌ این گمان نبود! appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
پیش‌نوشت: هرسال این موقع اگر جرئت کنم (چون فرصت‌ نداشتن، بهانه‌ای بیش نیست) اندکی از سالی که گذشت برای درک بهتر آن‌چه پیشِ رو دارم می‌نویسم.
این بار نیز به سنت هرسال- اگرچه با تأخیر-این ۲۰۰۰ کلمه را برای یادآوری به خودم و بازبینی تصمیم‌ها و انتخاب‌هایم نوشتم.

برای آنان که مرا از نزدیک نمی‌شناسند شاید خواندن این متن، اتلاف وقت باشد.
و برای برخی دوستداران! نیز، دستاوردش می‌تواند کلی سوژه برای قضاوت‌ها و تفسیرهای توییترپسندانه باشد:))


بیست و هشت سالگی برای من یک سن و تجربه خیلی خاص بود.
تقریبا دو نقطه عطف بزرگ در دلش داشت که یکی مسیر شغلی موردعلاقه‌ام را باز کرد و دیگری مسیر ذهنی و عاطفی‌ام را به روی اتفاقات تکراری بست.

کتاب‌ها و مقالات خیلی خوبی خواندم، با آدم‌های جدیدی آشنا شدم و خیلی از آدم‌های قبلی،‌ کنار رفتند یا دست‌کم حضورشان در زندگی‌ام کمرنگ شد.

مجبور به حضور در جمع‌هایی شدم که اگرچه بخاطر آدم‌گریزی و درون‌گرایی شدید، برایم سخت بود ولی تهش با لبخند و پرانرژی بازگشتم.

کاری که سال‌ها روی آن سرمایه‌گذاری ذهنی کرده بودم را از دست دادم و برای چالش‌های جدیدی آماده شدم.

دونفر از دوستان صمیمی‌ام از کشور مهاجرت کردند و من نیز از خانه‌ام برای چندمین بار.
و به مهاجرت بسیار بزرگ‌تری در سال پیش‌رو فکر می‌کنم.

این شعر فاضل نظری مدام در ذهنم می‌پیچد:

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

 

کوچ تا چند؟ مگر می‌شود از خویش گریخت؟
بال، تنها غم غربت به پرستوها داد…

یک فیلم و یک سریال فوق‌العاده دیدم و یقین دارم اگر هیچ چیز هم به من اضافه نکرده باشد (که کوته‌بینانه ‌است)، آن‌چه سال‌ها به دنبالش بودم را به جانم نشاند.

فیلم جوکر و سریال دارک.

با جوکر،‌ رنج بی‌امان خود را بارها و بارها زیستم
و با دارک، هم‌سفرِ زمان شدم و بیش از پیش، در تئوری‌های ذهنی‌ام راجع به خاطرات و مغز و ماهیت این جهان، غوطه خوردم.

«هیچ» را عمیق‌تر و وحشی‌تر و بکرتر از هر مفهومی زندگی کردم آن‌قدر خطرناک که گاهی فهم و تمییز عقل و جنون در آن لحظات برایم مشکل می‌شد.

یاد گرفتم مرز بین صبوری کردن با تحمل کردن آن‌قدر باریک است که ممکن است به خودت بیایی و ببینی زیر بار فشارها خم شده‌ای و یا بدبینانه‌تر اینکه،‌ از خودت یک احمق ساخته‌ای.

فهمیدم بین عمیق بودن و عمیق به نظر رسیدن، فاصله‌ای به قدر زمین تا آسمان است.

چنانچه نیچه در حکمت شادان گفته بود:

 آن‌کس که خود را عمیق می‌داند،‌ تلاش می‌کند واضح و شفاف باشد.
 آن‌کس که می‌خواهد به نظر توده مردم عمیق بیاید، تلاش می‌کند که مبهم و کدر باشد.
 توده مردم، کف هرجایی را که نتوانند ببینند عمیق می‌پندارند و از غرق شدن واهمه دارند.

مدام از خودم پرسیدم که من چه وقت‌هایی عمیق نبودم و چه وقت‌هایی مخاطبینم از غرق شدن، وحشت کردند؟

فهمیدم تنهایی بیش از حد، عمیق شدن‌های دیوانه‌وار و ناتمام، از طرفی تو را با ایده‌ها و دنیاهای جدیدی آشنا می‌کند ولی آن روی سکه، دیوانه شدن است!

نیچه زمانی گفته بود:

 آن‌کس که با هیولاها پنجه درمی‌افکند، باید به هوش باشد که مبادا خود، هیولا شود،

 و آن‌گاه که زمانی دراز چشم به مَغاک می‌دوزی، مغاک نیز، چشم به روی روحت می‌گشاید.

 

فهمیدم هرزمان، سمتی قرار گرفتم که صداها بلندتر از سمت دیگر است، احتمالا جای غلطی ایستاده‌ام!

به قول مارک تواین:
Whenever you find yourself on the side of the majority, it is time to pause and reflect.

یک استاد و دوست ارزشمند به زندگی‌ام بازگشت (که قبلا در موردش نوشتم: روزی که با خدایم چای نوشیدم) و دوباره من،‌ بعد از چندسال،‌ توانستم عمیق‌ترین و تاریک‌ترین ذهنیاتم را بدون ترس از درک نشدن برایش بگویم.

هرچقدر هم از دستاوردهای تنهایی بگویند و در مدح و ستایشش،‌ سر از پا نشناسند من می‌گویم داشتن یک دوست خوب، به تمامی آن دستاوردها می‌ارزد. (و این را کسی می‌گوید که تنهایی را در تمامی جهانش سال‌هاست به همراه دارد.وگرنه بیرون از گود، حرف زدن، کار بسیار ساده‌ای است.)

یاد گرفتم ارزش‌ها را ذهن من می‌سازد و من را وادار به پیروی از آن می‌کند پس گاهی نیاز است یک بازبینی جدی راجع به رنج‌هایی که به ارزش‌ها و باورهای ذهنی‌ام گره خورده انجام دهم و بعضی را تغییر داده و یا از نو بسازم.

سالی که گذشت، به خودم بیش از وقت‌های دیگر فکر کردم،

دیدم فارغ از این‌که تلاش می‌کنم خود را پایبند به اصول و ارزش‌هایم نشان دهم و مستقل از اینکه چقدر همیشه از اصیل بودن و خود بودن، حرافی کرده‌ام (همچو این نوشته: اصیل بودن خوب است یا نه؟)، هر از گاهی نقاب به چهره‌ی من هم می‌نشیند تا آن تاریکی و خطرناکی‌اش پنهان شود!

بله، موجودی در من زیست می‌کند که می‌تواند ورای آرامش نگاهش، جهانی را خاکستر کند. همانی که شاید خیلی‌ها همچو من در خود دیده باشند ولی پیش از آن‌که بشناسندش، پنهانش کرده‌اند و مرید جسارت‌ها و بی‌منطقی‌هایش شده‌اند.

به قول رومن رولان در ژان کریستف:

جرأت کنید راست و حقیقی باشید.
جرأت کنید زشت باشید.
اگر موسیقی بد را دوست دارید،‌ رک و راست بگویید.
خود را همان که هستید نشان بدهید.
این بزک تهوع‌انگیز دورویی و دوپهلویی را از چهره خود بزدایید، با آب فراوان بشویید.

به دیگران نیز زیاد فکر کردم ( و فهمیدم ارزش انقدر فکر کردن را نداشته‌اند)
می دیدم حتی دست و دلشان برای پاک کردن یک عکس بیهوده و قدیمی در آرشیوشان و یا موسیقی‌ای که دیگر متناسب با شرایط جدیدشان نیست می‌لرزد و آن‌گاه از من می‌خواهند بهشان بیاموزم چطور از زندگی‌، دانشگاه، خانواده و یا کشورشان حتی به طور ذهنی مهاجرت کنند! (اینان با خود نیز دچار طلاق عاطفی بودند وگرنه به گمان من کسی که اندک ارزشی برای خودش قائل باشد متوجه جایگاهش می‌شود و می‌فهمد چه زمانی وقت تغییر و رفتن و کوچ کردن از وضعیت فعلی است.)

یاد گرفتم محیط، شرایط خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی، در شکل‌گیری باورها و سوگیری‌های ذهنی افراد، بسیار تعیین‌کننده است

بنابراین به جای تلاش برای این‌که نظر و باور خودم را القا کنم،‌ بیشتر سعی کردم بفهمم دیدگاه افراد برخاسته از چه بستری است و چه مسیری را طی کرده است.

به جای این‌که راجع به موضوعاتی که به من ارتباطی ندارد اظهارنظر کنم، و یا درموردش تحقیق کنم، خیلی راحت‌تر از گذشته گفتم «نظری ندارم» و یا «در حوزه تخصصی من نیست» و حتی جهت ارضای کنجکاوی نیز سراغش نرفتم و توجه و تمرکزم را صرف بارها و بارها بررسی یک موضوع مرتبط با مسیرم کردم.

با این‌که شاید زندگی به خودی خود برایم رنج‌آور است، از این‌که گذرم به افرادی خورد که عاشق همین پوچی و ابتذال‌اند، عاشق لذت‌های کوچک.. از ته دل خوشحال شدم. چون برای لحظاتی به یادم آورد که قرار بود جور دیگری نگاه کنم و بهتر است دوباره سرعتم را کم کنم!

فهمیدم که تجربه‌ نشده‌ها و زندگی‌‌های نکرده را در قالب ذهنی کشاندن، تنها بازیچه‌ای‌ست که زیستن را در سطح فکری متوقف کند.

شبیه کسانی که روزمرگی‌های خود را به ورطه اینستاگرام و توییتر و دیگر پلتفرم‌ها می‌کشانند. (شبکه‌های اجتماعی و فاشیسم مدرن)

گویی به جای لذت بردن از خوردن غذایی و یا پیمودن سفری برای کشف نادیده‌ها و ناشنیده‌ها و یا تجربه بوسه و هم‌آغوشی؛ صرفا واژه‌هایش را می‌نویسند و عکس می‌گیرند و داستان‌ها برایش می‌بافند و با آن سیر می‌شوند، و گاه ارضا! ( شادی در دنیای مدرن)

و من تا امروز، تا چیزی را تجربه نکردم، حتی واژه‌ای برایش ننوشتم و تنها به خواندن و نوشتن و عکس گرفتن به جای زیستن واقعی و غنی، اکتفا نکردم.

هرچند در کنار این موهبت، به احتمال قوی، بسیاری جنبه‌های دیگر زیستن را از یاد برده‌ام که شاید خودش نوعی بیماری باشد. آن‌گونه که استکل به کازانتزاکیس می‌گوید:

جستجو برای یافتن آغاز و انجام دنیا، یک بیماری است. آدم طبیعی، زندگی می‌کند، ازدواج می‌کند، بچه‌دار می‌شود و وقتش را به پرسیدن از کجا و چرا، تلف نمی‌کند.

سالی که گذشت، فاصله‌ی من را با همتایان آدمیزادم بیشتر کرد..

گویی ترسی سال‌هاست به جانم افتاده که روز به روز بیشتر شد. این‌که کسی آن‌قدر در من نفوذ کند یا روی من و افکارم تأثیر بگذارد که بی‌آن‌که متوجه شوم، به جای من، برایم رویا ترسیم کند.

این تشویش و دلهره لحظه‌ای رهایم نکرد که مبادا هدف‌ها و آرزوهایم را برای ساکت کردن دیگران و یا همرنگی با جماعت یکرنگ توخالی، بچینم و برای آنان زندگی کنم.

راستش سال‌هاست این ریسمان امید را از آدم‌های این دنیا و حتی غیب، بریده‌ام. که هردو مرا به قناعت و سقف کوتاه داشته‌هایشان زنجیر می‌کنند.

ترسم را به درستی در واژه‌های شب‌های روشن داستایوفسکی دریافتم هنگاهی که گفت:

و از خودت می‌پرسی: اون رویاهات کجا هستن؟
سرتو تکون می‌دی و می‌گی: سال‌ها چه زود می‌گذرن…

 

و باز از خودت می‌پرسی: تو با زندگیت چیکار کردی؟

بهترین سال‌های عمرتو کجا به خاک سپردی؟
زندگی کردی یا نه؟
ببین به خودت می‌گی دنیا چقدر داره سرد می‌شه..

 

یاد گرفته‌ام برنامه‌های دورم را برای کسی نگویم و مطابق با آن،‌ نه برای کسی برنامه‌ای تنظیم کنم و نه هم‌فکری کنم.

چرا که توانایی جسمی و ذهنی هرکسی محدود و مختص خود اوست و تا زمانی که اشراف کامل به آن نداشته باشی نمی‌توانی نسخه‌ای کارا برای کسی بپیچی و امیدوار باشی که از پا نیفتد.

و وقتی تا زنده‌ای در تلاشی خودت و حدخودت را بشناسی، ادعای شناخت دیگری (هرچند خیلی نزدیک) یک جورهایی توهم‌گونه است.

دیرباورتر از همیشه شدم. دیگر به سختی چیزی که می‌خوانم را باور می‌کنم چه برسد به آن‌چه می‌شنوم.

یاد گرفتم احترام گذاشتن به همه (حتی مخالفان فکری‌ام) را از وقت گذاشتن برای همه تفکیک کنم.

بنابراین به جای بی‌پاسخ گذاشتن و بی‌توجهی، به همه افرادی که به نوعی به من مرتبط می‌شدند، احترام گذاشتم ولی فقط برای عده معدودی از آنان از مهم‌ترین سرمایه‌ام (وقتم)، خرج کردم.

شنونده‌ی خیلی ماهرتری شدم. بخاطر بیش‌فعالی‌ای که دارم برایم سخت است چیزی را تا آخرش ببینم یا بشنوم یا منتظر بمانم ولی این یک‌سال به من شنونده بودن را آموخت.

می توانم ساعت‌ها به آدم‌ها گوش دهم ولی اعتراف می‌کنم شاید یک دهم آن در خوشبینانه‌ترین حالت،‌ بتوانم تمرکز کنم. خصوصا زمانی که نیاز است در گفتگو شرکت کنم. ولی حداقل راهش را پیدا کردم.

زمانی که نیاز به مشارکت فکری از جانب من باشد،‌ پیش از آغاز،‌ از دوستانم می‌خواهم که موضوع را خیلی مختصر برایم شرح دهند تا بی‌قرار و کلافه و سردرگم نشوم.

در بیست و هشت سالگی، طلوع‌های فراوانی را دیدم، در سکوت‌ نیمه شب‌های بسیاری تعمق کردم، یک‌بار از ته دل خندیدم و یکی دوبار (حتی به غلط) طعم درک شدن را چشیدم.

بسیار کم‌تر حرف زدم. و بسیار کم‌تر قضاوت کردم. مسئولیت اشتباهاتم را پذیرفتم ولی بازهم نتوانستم چندان پیش‌بینی پذیر باشم!

آنتایم‌تر از همیشه شدم و برای وقت دیگران چنان خودم، حساسیت قائل شدم و حضورم در پلتفرم‌های اجتماعی را به چیزی نزدیک صفر رساندم.

افراد مجیزگو را از اطرافم پراکنده کردم و با افرادی معاشرت کردم که در عین توانمندی، مطیع نباشند و با همین سرسختی بتوانم از آن‌ها بیاموزم.

زندگی با همه‌ی فریبندگی‌اش،‌ بیش از پیش در نظرم یک بازی بی‌معنا آمد که دربدر به دنبال معنا بخشیدن به آن بودم و همین پوچی‌اش را بیشتر به رخم می‌کشید.

یاد پرده پنجم نمایشنامه مکبث از ویلیام شکسپیر افتادم
آن‌جا که می‌گوید:

 نباشد زندگانی هیچ، الّا سایه‌ای لغزان و بازی‌های بازی‌پیشه‌ای نادان
 که بازد چندگاهی پرخروش و جوش اندرین میدان و آنگه هیچ!

 

 زندگی افسانه‌ای‌ُست کز لب شوریده مغزی گفته آید
 سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا، لیک بی‌معنا!

سالی که گذشت، فکر می‌کنم ارزش زیستن را داشت..

هرچند برای ادای حق مطلب، فقط می‌توانم به این جمله ساموئل بکت اکتفا کنم:

ای کاش می‌شد باز شوند این کلمه‌های کوچک
باز شوند
و مرا ببلعند.

 

 

 


پی‌نوشت: و بیست و نُه سالگی هم آغاز شد و به قول شکیبی اصفهانی:ما را به سخت‌جانی خود،‌ این گمان نبود..

The post ما را به سخت‌جانی خود،‌ این گمان نبود! appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%a7%d9%85/feed/ 6
این توهم زندگی‌گونه ارزشش را دارد؟ https://kooch.io/%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%da%af%d9%88%d9%86%d9%87/ https://kooch.io/%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%da%af%d9%88%d9%86%d9%87/#comments Fri, 27 Dec 2019 15:56:03 +0000 http://kooch.io/?p=3317 همیشه تصورم این بود که زندگی چونان خطی صاف، تا لحظه مرگ، ادامه دارد. بعد از کودکی، نوجوانی، و بعد از آن جوانی و بزرگسالی و سپس پیری و مرگ.…

The post این توهم زندگی‌گونه ارزشش را دارد؟ appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
همیشه تصورم این بود که زندگی چونان خطی صاف، تا لحظه مرگ، ادامه دارد. بعد از کودکی، نوجوانی، و بعد از آن جوانی و بزرگسالی و سپس پیری و مرگ.

یک اجباری که انگار پس یقه‌ات را چسبیده و تو را وادار به ادامه می‌کند. و راه بازگشتی هم وجود ندارد.

روی این خط صاف، بازی می‌کنیم،‌ می‌خندیم، زمین می‌خوریم، یاد می‌گیریم،‌ عاشق می‌شویم، کار می‌کنیم، می‌دویم، از نفس می‌افتیم،‌ و چشم به پایان می‌دوزیم.

من اما این را سلسله‌مراتبی و به ترتیب نه آموختم و نه بدان عمل کردم. (حداقل تا این لحظه و در اواخر بیست و هشت سالگی‌ام).

در کودکی بزرگ بودم، در نوجوانی، کهنسال و در بزرگسالی، کودکی پرشور و بی‌ادعا.

با این‌که همیشه حس می‌کردم روی همین خط صاف، رو به پایان قدم برمی‌دارم،‌ ولی مدت‌هاست به این می‌اندیشم که

زمینی که روی آن راه می‌روم- زمان(مکان)ی که در آن می‌زیَم- نه چونان خطی ممتد بلکه گرد است.

من روی دایره‌ای می‌چرخم و همان‌قدر که به پایان نزدیک می‌َشوم، آغازی دیگر انتظارم را می‌کشد.

نه از آن دست آغازهایی که مفسران و مبلغان دینی به آن معتقدند، نه! شبیه یک کره با بی‌نهایت دایره‌ای که شکلش داده و من فقط روی یکی از این دایره‌ها قدم برمی‌دارم و شاید در مقاطعی به من‌های دیگری از خودم در تلاقی دایره‌ها برخورد کنم.

دایره‌هایی که نه تمام می‌شوند و نه از صفحه جهان، محو می‌شوند. ولی آهسته می‌چرخند و تو مجبوری ادامه دهی و بزرگ شوی و پیر و کهنسال و بمیری و باز به دنیا بیایی!

همه‌چیز، یک آن رخ می‌دهد؛‌ یک لحظه.
و تو گویی به قدر صدها سال خسته و فرسوده تمام آمد و شدهایی!

 

ده سال پیش بود که سر کلاس استادم ( که گمان می‌کنم مهمان بودم)، صحبت از زمان شد و من گفتم:

 نه گذشته‌ای وجود دارد و نه آینده‌ای، همان‌گونه که ساعت و دقیقه و ثانیه و روز و ماه و سال،   قراردادهایی برای فهم بهتر جهان و روزمرگی‌اند، گذشته و آینده نیز، چیزی از همین جنس‌اند و   همه باهم در همین «لحظه» رخ می‌دهد.

می‌دانم که آن‌روز جز استادم، کسی چیزی از حرف‌هایم نفهمید. چنانچه خودم هم احتمالا به قدر این لحظه، از آن‌چه گفتم درکی نداشتم.

فقط حاصل عمیق شدن‌های زیاد و ساختارشکنانه ذهن و خیال‌بافی‌هایم بود که بعدها جهان‌های موازی را برایم خلق کرد. پیش از آن‌که بدانم چنین اسمی و چنان مفهومی،‌ وجود دارد.

یاد سخنی از آلبرت اینشتین افتادم آن‌زمان که گفت:

تفاوت گذاشتن بین گذشته، حال و آینده، توهمی دائمی و لجبازانه است.

و من این‌روزها همT چونان سال‌های گذشته،‌ نه به توهم تفکیک زمان دچارم و نه درگیر عدد و رقم‌هایی که مثل لیبل روی پیشانیمان می‌چسبانند و با آن سن و سابقه‌مان را بهتر درک می‌کنند!

بلکه از اساس،‌ کل این دنیا و زندگی را توهمی پوچ می‌دانم که هروقت جدی‌اش گرفتم، سیلی این توهم، رنج را بر چهره‌ام بیشتر نمایان کرد.
روزهاست، آهسته‌تر قدم برمی‌دارم،‌ دقیق‌تر تماشا می‌کنم و صداهایی مسکوت را از لابلای هیاهو بیرون می‌کشم.

مدت‌هاست در این دنیا و میان آدم‌هایم و در این دنیا و میان آدم‌ها زندگی نمی‌کنم.

از رنج‌هایشان متحیر و از تقلایشان برای شاد بودن غمگین می‌شوم؛

از این‌که همه‌چیز را در مالکیت و به اسارت درآوردن مفاهیم و آدم‌ها و ابزارها هزینه می‌کنند مأیوس می‌شوم.

اگرچه شاید سبک اندیشه و زندگی من به مذاق خیلی‌ها خوش نیاید و دیوانه و انتلکت و غیره قضاوت شوم، ولی دست‌کم تلاشم این بوده خودم باشم و یک آدم دیگر با کلیشه‌های ذهنی و تعصبات اخلاقی و ارزش‌های افراطی بر دوش این دنیا اضافه نکنم.

(قبلا نوشته‌ام: اصیل بودن خوب است یا نه؟)

این معنایش متفاوت بودن و یا متفاوت‌نما بودن و یا تلاش برای تمایز نیست که اگر هم بود ایرادی به آن وارد نمی‌دانستم. تنها بر این باورم که آن‌چه در این رویای کوتاه می‌بینم، کم‌تر آلوده به همرنگی‌ها و ملاحظات باشد .

من درد و لذت و حق و عدالت و بی‌عدالتی و حتی هدف و آرزو را نیز همچون خود زندگی،‌ پوچ و بی‌معنا می‌دانم، چرا که این مفاهیم -آن‌گونه که برخی اندیشمندانمان گفته‌اند- ساخته و پرداخته ذهن دغل‌بازمان است.


نوشته‌های مرتبط:

زندگی‌های ما داستان،‌و خاطراتمان ساختگی هستند

چرا زور واقعیت،‌ به ذهن آدم نمی‌رسه؟

حافظه شما چقدر قابل اعتماد است؟


آن‌کس که به دنبال برقراری عدالت، رنج‌هایش را توجیه می‌کند همان‌قدر برایم قابل ترحم است که اویی که به دنبال معنا در دل رنج‌هایی خودساخته برمی‌آید!

زندگی برای من در همین پوچی‌اش شکوهمند است. یک پوچی شکوهمند که من را تا این لحظه کنجکاوانه به جلو رانده.

ولی اعتراف می‌کنم با این‌که هم به بازی ذهن و خاطراتم باور دارم و هم به پوچی این زندگی، با این حال، گاهی تمامش یادم می‌رود و اسیر رنج چرایی این جهان و هیچ‌انگاری‌ای که به دنبالش می‌آید می‌شوم.

همان‌طور که پیش از این هم بارها گفتم: برای زنده ماندن، باید کمی دیوانه بود (گاهی دیوانه بودن یادم می‌رود)

گاهی فکر می‌کنم یکی از من‌ها روی آن دایره‌ها، شاید همانی‌ست که فانتزی ذهنم در این سال‌ها(مشابه همان کاری که تانوس در اونجرز کرد و نیمی از جهان را از بین برد) را عملی کرده و رنجش در این دنیا دامن‌گیر روح من شده.

و شاید هم چون سال‌ها در ذهنم فرو کرده‌اند هر عملی،‌ عکس‌العملی دارد، مدام اتفاقات را در مغزم جراحی و گاه حتی سلاخی می‌کنم.

اگرچه ممکن است وقتی توانستم باورها و ارزش‌هایم را کامل فرو بریزم،‌ این نیز همراهشان کشته شود! و آن‌وقت دیگر همه‌جا با خود نمی‌گویم « این دنیا به تعادل می‌رسد». و «تعادل» را هم می‌گذارم کنار تمام مفاهیم دیگری که ذهن بشر ساخته و برایش داستان‌ها پرداخته است.

با وجود تمام آنچه که باور ندارم و روز به روز به تعدادشان افزوده می‌شود،‌ به نشانه‌ها باور دارم!

نشانه‌هایی که شاید فقط من آن را ببینم و از نظر دیگران، مهمل و بیهوده باشد ولی برایم چونان تکه‌ای پازل،‌ کامل‌کننده یک تصویر شگرف خواهند شد.

وقتی زندگی برایم چونان رویاست و واقعیت ندارد، چرا خودم آن‌گونه که می‌خواهم نقاشی‌اش نکنم؟

منظورم این نیست که هرآنچه به تصویر بکشی محقق خواهد شد. به قانون جذب و حرف‌های انگیزشی هم اعتقادی ندارم. صرفا منظورم «بازی»ست و از نقاشی نشانه‌ها به منزله‌ی بازی حرف می‌زنم.

بازی‌ای به سرگرمی خود زندگی و همان‌قدر غیرجدی.

چندسال قبل، خودم را دیدم. خودِ شاید هفت، هشت ساله‌ام را. در رستورانی نشسته و مادرش کنارش ایستاده بود. هردو به هم‌دیگر زل زده بودیم، نمی‌دانم او به چه چیزی فکر می‌کرد ولی من خشکم زده بود.

دخترک شبیه من نبود بلکه من بودم، خود خود من. بقدری مبهوت و شوکه بودم که نتوانستم جلو بروم و با او حرف بزنم.

و تا امروز به این فکر می‌کنم که آن لحظه از زمان و مکان، برخورد ما باهم، قرار بود چه اتفاقی را رقم بزند؟

و یا این‌که قرار بود چه چیزی را به او بگویم؟

حتی به این فکر می‌کنم اگر قرار بود تنها یک جمله به او بگویم که به درد آینده‌اش که منم می‌خورد، آن یک جمله چه می‌توانست باشد.

شاید هم او آن‌جا بود تا مرا از اتفاقی نجات دهد! و آن لحظه به گمان من،‌ یکی از همان تلاقی دایره‌ها بود.

یا چندماه پیش در پروازی به یک مقصد مشخص و در ساعت مشخص، با یک شهلا صفائی ۵۰ ساله هم‌سفر بودم (در این بیست و هشت سال،‌ به ندرت به تشابه اسمم برخورده بودم چه برسد اسم و فامیلم در کنار هم! و آن هم در یک سفر و در یک لحظه! و همین هیجان‌زده‌ام کرد)؛

اگرچه مسئول کانتر، وقتی چنین خبری به من داد، خودش هیجان‌زده‌تر بود. ولی با همه کلنجاری‌ای که تا رفتن به سالن ترانزیت با خودم می‌رفتم پایم نکشید به سمت شناختنش.

هرچند در پرواز هم به کارت پرواز بغل‌دستی‌ام خیلی زل زده بودم گفتم شاید اگر من جای مسئول کانتر بودم از سر شیطنت هم بود جای نشستن هردو آدم‌های مشابه را کنار هم قرار می‌دادم ببینم چه می‌شود!

راستش دیدن شهلای هفت هشت ساله برایم خیلی ساده‌تر از دیدن کسی بود که ممکن بود من باشم در سی و اندی سال بعد‍.

مسلما می‌توانست چیزهایی به من بگوید یا نشان بدهد، که دوست نداشته باشم ببینم و بشنوم اگرچه بتوان تغییرش داد.

از آن‌جایی که اساساً اهل ریسکم ترجیحم این بود اگر در این رویا و توهم زندگی‌گونه،‌ امکان انتخابی هست، به دست خودم و تجربیات مغز دغل‌کارم تا همان لحظه رقم بخورد به جای این‌که رویا و توهم را با دو دوتا چهارتای منطق ابلهانه، آلوده کنم.

نمی‌گویم من زندگی را بهتر می‌فهمم و یا این‌گونه که من فهمیده‌اش بهتر است!

فقط می گویم جان هم را نگیریم،‌ به شالوده پوچ این دنیا بیش از این چنگ نیندازیم و همه چیز را در مشت و پشت سر خود پنهان نکنیم.

باور دارم ما مالک هیچ چیزی نیستیم و فقط می‌توانیم تماشاچی بهتری باشیم! (حوصله بحث راجع به قدرت اراده و اختیار و انتخاب را ندارم و جبرگرا و غیره هم نیستم.)

فقط می‌گویم برای یک‌بار هم که شده کمی فاصله بگیریم و تماشا کنیم.

آیا این توهم زندگی‌گونه ارزشش را دارد؟

 

 

.

.

پی‌نوشت: وقتی داشتم این متن رو می‌نوشتم، سرش رو گذاشت روی دلم و تا مدت‌ها با نگاهش حرکاتمو دنبال می‌کرد. با خودم گفتم، حتی اگه همه‌چیز توهم باشه، بخاطر تو آره،‌ ارزشش رو داره!

The post این توهم زندگی‌گونه ارزشش را دارد؟ appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%da%af%d9%88%d9%86%d9%87/feed/ 2
حافظ و همان سنت همیشگی https://kooch.io/%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8/ https://kooch.io/%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8/#respond Sat, 21 Dec 2019 14:30:50 +0000 http://kooch.io/?p=3270 دوستی دارم که سال‌هاست شب یلدا، برایش شعری از حافظ ، ایمیل می‌کنم. (پیش از آن هم برایش نامه می‌نوشتم!) امسال برای اولین‌بار (تا جایی که به یاد دارم)، در…

The post حافظ و همان سنت همیشگی appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
دوستی دارم که سال‌هاست شب یلدا، برایش شعری از حافظ ، ایمیل می‌کنم. (پیش از آن هم برایش نامه می‌نوشتم!)

امسال برای اولین‌بار (تا جایی که به یاد دارم)، در چنین شبی، درسفرم و با حافظ جدیدم، که هنوز چندساعتی از تولدش در زندگی‌ام نگذشته، و یک جور عجیبی به آن دل بستم،  ورقی باز می‌کنم به نیت آن‌چه او در دل دارد؛

ولی این بار او را به خانه‌ام (کوچ)، دعوت می‌کنم:


 

ساقیا! مایه‌ی شباب بیار
یک دو ساغر شراب ناب بیار

داروی درد عشق یعنی می
کاوست درمان شیخ و شاب بیار

آفتاب است و ماه باده و جام
در میان مه آفتاب بیار

میکند عقل سر کشی تمام
گردنش را ز می ، طناب بیار

گل اگر رفت گو به شادی رو
باده‌ی ناب چون گلاب بیار

غلغل قمری ار نماند چه غم
غلغل شیشه‌ی شراب بیار

غم مخور گر ز باغ شد بلبل
نغمه‌ی بربط و رباب بیار

گرچه مستم سه چهار جام دگر
تا به کلی شوم خراب بیار

یک دو رطل گران به حافظ مست
گر گناه است اگر ثواب ، بیار

The post حافظ و همان سنت همیشگی appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8/feed/ 0
زندگی‌های ما داستان و خاطراتمان ساختگی هستند https://kooch.io/%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%da%af%db%8c/ https://kooch.io/%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%da%af%db%8c/#comments Fri, 20 Dec 2019 08:01:51 +0000 http://kooch.io/?p=3257 دو سه روز پیش، مطلبی در سوسیومایند منتشر کردم و در آن، الیزابت لافتس را معرفی کردم. در جریان معرفی این دانشمند، یک داستان از بچگی‌اش و همچنین یک پرونده…

The post زندگی‌های ما داستان و خاطراتمان ساختگی هستند appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
دو سه روز پیش، مطلبی در سوسیومایند منتشر کردم و در آن، الیزابت لافتس را معرفی کردم.

در جریان معرفی این دانشمند، یک داستان از بچگی‌اش و همچنین یک پرونده معروف آمریکا را تعریف کردم که منجر به این شد که الیزابت لافتس، تمرکز خود را روی حافظه و خطاهای شناختی اش بگذارد و به دنبال پاسخ این پرسش باشدکه چطور ذهن ما، خاطراتی را به یاد می‌آورد که هرگز اتفاق نیفتادهاست.

امروز، اتفاقی، به مقاله‌ای از اریکا هایاساکی برخوردم که اگرچه جدید نیست و سال‌ ۲۰۱۳ منتشر شده(+) ولی برای من بعد از ماجرای لافتس، شبیه کامل شدن یک پازل ذهنی بود و یا دست‌کم شفاف‌تر شدنش.

اگر می‌خواهید‌ تجربه‌ای تقریباً مشابه با من داشته باشید، پیشنهادم این است اول مطلب الیزابت لافتس را بخوانید و بعد این نوشته‌ را؛


ماجرای خاطرات ما، شبیه یک نقاشی ذهنی‌ است که نه تنها با جزییات کشیده شده، بلکه تفسیرهای ذهن را هم در خود جای داده.

حتی آدم‌هایی که مدعی‌اند حافظهٔ قوی‌ای دارند در برابر خطاها و داستان‌سرایی‌های ذهن، مصون نمی‌مانند.

لافتس معتقد بود:

اگر افراد بعد از یک رخداد یا حادثه در معرض اطلاعات غلط قرار بگیرند یا از آن‌ها سؤال‌های القاکننده‌ای دربارۀ گذشته پرسیده شود، خاطرات می‌تواند در ذهن آن‌ها کاشته شود.


نوشته مرتبط: اثر اطلاعات غلط و خاطرات کاذب


ولی این فقط محدود به اتفاقات و حوادث نیست. حتی خاطرات کامل و بی‌عیب نیز، مستعد تحریف شدن‌اند.

• وقتی خاطرات ما نفوذپذیر و آسیب‌پذیر هستند، چقدر می‌توانیم به داستان‌هایی که دربارۀ زندگی‌مان باور کرده‌ایم اطمینان کنیم؟

• چه بر سر حقیقت نهفته در پس روایت‌های ما از سختی‌های دوران کودکی می‌آید؟

• چه بر سر لحظه‌های ارزشمندی می‌آید که ارزش‌های بنیادین در زندگی ما را به وجود آورده‌اند؟

• و درنهایت تجربیات عاطفی‌ای که شخصیت‌ و نظام‌ اعتقادی ما را شکل داده‌اند چه سرنوشتی خواهند داشت؟

مک گاف می‌گوید:

تمام خاطرات، تحت‌تأثیر تکه‌هایی از تجربیات ما در زندگی هستند.

در واقع، وقتی چیزی را به خاطر می‌آوریم گویی در حال بازسازی تجربیات خود هستیم.

این بدین معنا نیست که سراسر آن‌چه به خاطرمی‌آوریم نادرست‌اند بلکه ما در حال روایت داستانی از خودمان هستیم که ترکیبی از واقعیت و خیال است.

یعنی بخشی از آن درست است و‌ بخشی هرگز اتفاق نیفتاده است. و این دو با هم ترکیب می‌شوند و در قالب یک داستان و به بهانهٔ خاطره‌ای مشخص، به یاد آوردهمی‌شوند.

لافتس می‌گوید:

«وقتی شخصی چیزی را با جزئیات فراوان برای شما تعریف می‌کند، حرف‌های او به نظر بسیار قانع‌کننده و محکممی‌آید، خصوصاً زمانی‌که پای احساسات در میان باشد. 

اما تمام این‌ها دربارۀ خاطرات نادرست هم صدق می‌کند،

مخصوصاً خاطراتِبارها مرورشده‌ای که فکر شما را عمیقاً به خود مشغول می‌کند.

این خاطرات می‌توانند جزئیات فراوانی داشته باشند. می‌توانید مطمئن وبی‌پروا باشید. می‌توانید احساساتی باشید. بنابراین باید هر کدام را به‌طور جداگانه اثبات کنید».

برای همۀ ما، هر چه احساسات مربوط به یک لحظه قوی‌تر باشد، آن بخش‌هایی از مغز که درگیر آن خاطره هستند بیشتر فعال می‌شوند.

در واقع ما نمی‌توانیم تمام رفت‌وآمدهای روزمرۀ خود را به خاطر بیاوریم. اما اگر در یکی از این رفت‌وآمدها شاهد یک تصادف مرگبارباشیم، احتمالاً رفت‌وآمد آن روز را به خاطر خواهیم آورد.

خاطراتی که به ما چسبیده‌اند و رهایمان نمی‌کنند خاطراتی هستند که رنگ وبوی احساسی دارند.

این کاری بود که تکامل برای ما کرد. چون برای بقایمان ضروری بود.

حیوانی که به نهر آب می‌رود و در آنجا یک پلنگ زخمی‌اش می‌کند، اما از این حمله جان سالم به در می‌برد، از این به بعد می‌داند که بهتراست دیگر به آن نهر، نزدیک نشود.

مک‌گاف می‌گوید:

همۀ ما روایت‌هایی داریم

و توضیح می‌دهد که مردم باورها و ارزش‌ها را ساخته و سپس در خاطرات خود این باورهاو ارزش‌ها را توجیه می‌کنند.

ما همه در حال خلق داستان هستیم. یعنی زندگی‌های ما داستان هستند.

دارم به این فکر می‌کنم که وقتی همه‌چیز از فیلترهای ذهن ما عبور می‌کند، واقعیت و اصالت چه معنایی خواهد داشت


نوشته مرتبط: چرا زور واقعیت به ذهن ما نمی‌رسه؟


از طرفی به این فکر می‌کنم که خوب است که چنین یادگاری را از تکامل داریم که نه تنها فیزیکی، بلکه از لحاظ روحی نیز بقا پیدا کنیم!

The post زندگی‌های ما داستان و خاطراتمان ساختگی هستند appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%da%af%db%8c/feed/ 2
در ستایش تنهایی https://kooch.io/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/ https://kooch.io/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments Wed, 18 Dec 2019 07:25:33 +0000 http://kooch.io/?p=3241 داشتم چند دقیقه از حرف‌های کیارستمی راجع به تنهایی را گوش می‌دادم. بازهم همان حس همیشگی سراغم آمد، همان حسی که می‌گفت آدم‌ها در عین تفاوت، بسیار به هم شبیهند.…

The post در ستایش تنهایی appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
داشتم چند دقیقه از حرف‌های کیارستمی راجع به تنهایی را گوش می‌دادم.

بازهم همان حس همیشگی سراغم آمد،

همان حسی که می‌گفت آدم‌ها در عین تفاوت، بسیار به هم شبیهند.

گاهی اوقات به این فکر می‌کنم که شاید همه‌ی آدم‌ها در دوره‌های مختلف تاریخی، یک مفهوم را تجربه می‌کنند فقط شکلش فرق می‌کند.

یعنی شاید یک زندگی با یک سری مفاهیم یکسان، برای تمامی بشریت دارد تکرار می‌شود

یک‌بار در غار

یک‌بار کنار آتش

یک‌بار در کلبه‌ای روستایی

یک‌بار در پیاده‌روی‌های شهری

یک‌بار در پرواز

یک‌بار در

و ناخواسته گمان می‌کنیم این درد، رنج، لذت، دستاورد، نبوغ، مفهوم و یا هر نوع تعریف و اصطلاح دیگر،  تنها برای ما در زمان و مکان خاصی اتفاق افتاده است.

تنهایی نیچه شاید همانی بوده که مردی دوره‌گرد در عصری دیگر تجربه‌اش می‌کرده و

تنهایی کیارستمی شاید همانی باشد که من یا هرکس دیگری امروز تجربه می‌کند.

فکر می‌کنم آن مفاهیم تکراری و بسته‌بندی شدهٔ زندگی، نه تنها اصالتی ندارد بلکه ابزورد و پوچ و مستعمل است.

نه درد من خاص است

و نه شادی‌ام اصالت دارد.

نه تنهایی‌ام شکوه‌مند است و

نه در لذت و شادی، از دیگران برترم.

فقط بین‌ تمامی این مفاهیم بسته‌بندی شده و القا شده، تنهایی را –و نه تنهایی خودم را- ارزشمند می‌دانم.

نه به این دلیل که همراه و همدم سال‌ها زندگی‌ من بوده،

به این خاطر که تنهایی به من بالی برای پرواز می‌دهد، برای دست‌یابی به هرآن‌چه می‌خواهم، برای رویاپردازی و در خیال زیستن.

تنهایی برای من، یعنی سفر به هرکجا که می‌خواهم، با هرآن‌کس که دوست دارم.

یعنی عمیق‌ترین گفتگوها با خودم و یا هرکسی از هر دوره‌ای، هرجایی، بدون مرز، بدون محدودیت.

یعنی برهم زدن تمام قوانین کلیشه‌ای و عرف و هرچیز دست و پاگیر و رهاگونه زیستن.

تنهایی برای من، بزرگ‌ترین دستاورد این زندگی بوده، چرا که حتی اگر دنیا جلوی من بایستد

و چشمانم را کور کند تا نبینم،

گوش‌هایم را کر کند تا نشنوم

و دست و پایم را ببندد تا جایی نروم

من رهاتر از همیشه در خیالم، می‌بینم، می‌شنوم و می‌روم.

تنهایی به من قدرتی داده برای عمیق شدن و سرمایه‌ای برای غنی بودن.

شخصی که تنهاست در خیالش ولگردی نمی‌کند

او صاحب تمامی جهان است.

و در عین حال هیچ چیز ندارد

معنی غنی بودن برای من، بی‌نیازی درونی از تمامی تعلقات ظاهری‌ و دست‌وپاگیر است.

به قول کیارستمی:

چقدر می‌تونی مطمئن باشی که وقتی در کنار کس دیگری هستی، امکان تخیل رو داشته باشی؟

این پرسش من را به یاد تمام آدم‌ها و لحظاتی انداخت، که ناباورانه و گاه مغموم، سراسر مصداق این جمله‌اند:

من در میان جمع و دلم جای دیگری‌ست

شاید مقصود کیارستمی، وجود کم‌یاب آدم‌هایی بود که بشود در کنارشان با امنیت کامل، لحظاتی به تخیل (که دستاورد بزرگ تنهایی‌ست) پرداخت.

کسی که بتوان در کنارش، تنهایی را به قداست و شکوهمندی‌‌اش، زیست.

اگرچه به اعتقاد من، یافتن چنین افرادی نیز، خودش شبیه نوعی تخیل است.

یا در لذت‌بخش‌ترین حالتش، که تجربهٔ فلو شدن و یا یکی شدن در عشق است، می‌توان باهم، به سفرهای ذهنی رفت و رویاسازی کرد کهاین‌جا نیز فردیت مفهوم خود را در غرق‌شدگی در شخصی دیگر، از دست می‌دهد

و به جای این‌که افراد به کشف و جستجوی دو چشم‌انداز خاص ودست‌نیافتنی برسند یک تصویر ادغام شده موقت خواهند‌ داشت شبیه حالتی که پس از مصرف مواد به آدمی دستمی‌دهد (آن‌گونه که می‌گویند!).   

گویی یک رویا، یک امکان تخیل، یک زیستن بکر، یک کشف خاص و به طور کل، یک تجربهٔ بودن در این یکی شدن، از بین می‌رود.

شاید به این خاطر است که دوستان انگشت‌شماری دارم که بیش از تمایل به هم‌صحبتی، هم‌سکوت و هم‌قدم‌های خوبی برای من‌اند.

در کنارم هستند و من می‌توانم با خیال راحت به هرکجا که می‌خواهم سفر کنم و موقع بازگشت، از آنچه دیده‌ام، شنیده‌ام و زیسته‌ام برایشان بگویم..

.

.

.

.

پی‌نوشت: این تصویر، متعلق به یکی از همان لحظات سفرهای ذهنی من است. و کسی که آن را ثبت کرده، شخصی که هم‌سکوتی را خوب می‌دانست.

The post در ستایش تنهایی appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/ 1
چرا زور واقعیت ،‌ به ذهن آدم نمی‌رسه؟ https://kooch.io/%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d9%8a%d8%aa-%d9%88-%d8%b0%d9%87%d9%86/ https://kooch.io/%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d9%8a%d8%aa-%d9%88-%d8%b0%d9%87%d9%86/#comments Mon, 16 Dec 2019 14:27:03 +0000 http://kooch.io/?p=3230 پیش‌نوشت: خواب دیدم که همه‌ی اون‌هایی که از شنیدن واقعیت فراری بودن،‌ اومدن سراغم. ولی این‌بار برای شنیدن واقعیت. توی خواب به این فکر می‌کردم که چی می‌شه که آدم‌ها…

The post چرا زور واقعیت ،‌ به ذهن آدم نمی‌رسه؟ appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
پیش‌نوشت: خواب دیدم که همه‌ی اون‌هایی که از شنیدن واقعیت فراری بودن،‌ اومدن سراغم.

ولی این‌بار برای شنیدن واقعیت.

توی خواب به این فکر می‌کردم که چی می‌شه که آدم‌ها انقدر تمایل دارن خودشون رو گول بزنن.

و آیا اون‌هایی هم که به خودشون دروغ می‌گن، یه روز خسته می‌شن و می‌رن سراغ شنیدن همون واقعیت‌هایی

که شاید سابق بر این،‌ شنیدنش؛ ولی تحریفش کردن و تغییرش دادن و همون‌جوری که خودشون دوست داشتند،‌ هضمش کردن؟

 

ساعت ۳صبحه که بیدار شدم و در سکوت، به این سوال و سوالاتی از این دست فکر می‌کنم.

به این‌که:

چرا با واقعیت نمی‌شه نظر آدم‌ها رو چندان تغییر داد؟

و چرا زور واقعیت،‌ به ذهن آدم نمی‌رسه؟

چرا هرچقدر هم به واقعیت‌های عینی تکیه کنیم کسی نظرش عوض نمی‌شه؟


 

زمانی جان آدامز گفته بود:

واقعیت‌ها چیزهایی سرسخت هستند ولی ذهن ما از آن هم سرسخت‌تر است.

 

انگار ذهن ما براساس واقعیت‌ها عمل نمی‌کند و پیرو آن نیست.

اهمیتی ندارد که چقدر این واقعیت‌ها معتبرند،

حتی برای فرهیخته‌ترین و روشن‌فکرترین ما که مدعی‌ست ذهن بی‌طرفی دارد،

شک و تردید در مواجهه با واقعیت‌ها همواره وجود دارد.

یاد سوگیری تأیید افتادم (که پیش از این در سوسیومایند در مورد آن باهم حرف زده‌ایم)؛

«خطایی که باعث می‌شود به آن‌چه که باورهایمان را تأیید می‌کند بها بدهیم

و به شواهد، حقایق و استدلال‌هایی که در تقابل و رد باورهایمان است،‌

ارزش کم‌تری بدهیم و یا اساساً آن‌ها را کنار بگذاریم.

نتیجه‌ی این خطای شناختی، تحکیم باورها و عقایدمان است

که باعث می‌شود کم‌تر به فکر برهم زدن چنین الگوی فکری و باوری در خود بربیاییم.

از طرفی شواهد و حقایق را چنان تفسیر می‌کنیم که در تأیید صحت گفته‌ها و ذهنیات ما باشد.»

 

اوزان وارُل،‌ در مقاله‌ای با همین مضمون(+)، که در سپتامبر ۲۰۱۷ منتشر شده، گفته بود:

اگر به قدرت سوگیری تأیید شک دارید،‌ به دفعه‌ی آخری که چیزی را در گوگل، جستجو کردید فکر کنید؛‌

آیا هر لینک را با دقت خواندید تا تصویری عینی و گسترده از موضوع به دست بیاورید؟

یا نگاهی به نتایج انداختید تا لینکی را پیدا کنید که در تأیید نظر شما باشد؟

 

بهتر است تعارف را کنار بگذاریم و خودمان را گول نزنیم،

بالأخره هرطور شده آن نتیجه‌ی دل‌خواه و موافق را پیدا می‌کنیم،

حتی اگر لازم باشد تا صفحه‌ی دوازده نتایج گوگل،‌ پیش برویم!

 

خب حالا که ذهن ما پیرو واقعیت‌ها نیست،‌ چه باید کرد؟

چطور می‌شود نظر کسی را تغییر داد؟

موضوع این است که ما نه تنها تمایلی نداریم به اشتباهاتمان اعتراف کنیم

بلکه برای فرار از چنین موقعیتی، مسئله را بشدت پیچیده‌تر می‌کنیم و ذهنمان را گیج‌ و فرسوده‌تر.

یک راهش-با توجه به اشاره‌ی مقاله- شاید این باشد که این‌بار ما ذهن را فریب دهیم!

در واقع ذهنمان را (یا هرکسی که می‌خواهیم نظرش را عوض کنیم)،

قانع کنیم که تصمیم یا باوری که قبلا داشته‌ایم،‌ با توجه به داشته‌ها و دانسته‌های زمان خودش،

خوب و درست بوده ولی حالا که واقعیت‌های اصلی و داده‌ها و شرایط موجود تغییر کرده‌اند،‌

باور و نظر ما هم می‌تواند تغییر کند.

یعنی با بهانه‌ای که به دست ذهنمان می‌دهیم قانعش کنیم

که آن دیوار متسحکمی که جلوی باورهایش ساخته را فرو بریزد و تغییر کند.

ولی شاید گفتن این حرف، ساده باشد چون چیزی که در عمل اتفاق می‌افتد این است که

به جای دادن بهانه‌ای قانع‌کننده به ذهنمان،‌ بدتر گیرش می‌اندازیم.

با تحقیر کردن (من که گفته بودم)

طرد کردن (همشون یه مشت آدم رقّت‌انگیزن)

و مسخره کردن. (عجب ابلهیه)

همین موضوع،‌ موضع ذهن طرف مقابل را سخت‌تر کرده و بیشتر در لاک دفاعی فرو می‌رود

و نتیجه‌اش چیزی جز باخت نیست.

راه دوم این است که یادمان نرود ما باورهایمان نیستیم

یادم می‌آید سیزده چهارده ساله بودم و سرم داغ بود برای به چالش کشیدن و استدلال کردن.

آن روزها اگر کسی مخالف من حرف می‌زد یا سعی می‌کرد به چالشم بکشد،

حس می‌کردم دارد به من بی‌احترامی می‌کند

و به سختی خودم را کنترل می‌کردم و در لاک تدافعی فرو می‌رفتم.

در واقع من خودم را با استدلال‌هایم،‌ باورهایم،‌ اعتقاداتم و ایده‌هایم یکی می‌کردم.

و این‌ها را با هویتم گره می‌زدم.

خب مسلما اگر کسی می‌خواست نظرم را تغییر دهد، برای من شبیه جنگی بود

که بخواهند با حمله به هویتم آن را زمین بزنند و عوضش کنند.

اگر فاصله‌ای بین خودمان و باورهایمان قرار دهیم و موضوعات را شخصی نکنیم

بسیاری از این مشکلات خود به خود حل می‌شوند.

وقتی من استدلالی می‌کنم،‌ آن استدلال به محض نوشته شدن یا خوانده شدن از من جدا شده

و حالا می‌تواند مسیر زندگی خودش را طی کند. بدون این‌که به من و هویتم چسبیده باشد.

راه سوم این است که کمی روی حس همدردی و همدلی خود کار کنیم

نوشته مرتبط: مرز بین همدلی یا همدردی کجاست؟


هرکسی بر اساس آن زاویه‌ی دیدی که به جهان نگاه می‌کند رفتار می‌کند

و هریک از ما گویی روی فرکانس خاصی عمل می‌کنیم.

اگر کسی با من مخالفت می‌کند الزاماً به این معنی نیست که دارد اشتباه می‌کند

و صرفاً نظر من درست است. بلکه فقط باور به چیزی دارد که من ندارم.

کافی‌ست که آن چیز را پیدا کنیم و ببینیم روی چه زاویه دید و فرکانسی دارد عمل می‌کند

و خودمان را با آن تنظیم کنیم تا بهتر درکش کنیم.

و راه چهارم این است که از محدوده‌ی امن خود خارج شویم

این توصیه به عقیده‌ی من همه جا کار می‌کند! (هرجایی که هوس رشد و تغییر داشته باشیم)

ما عموماً کسانی را فالو می‌کنیم که شبیهمان هستند،

با کسانی معاشرت می‌کنیم که شبیه خودمان باشند

و آن مطالبی را دنبال می‌کنیم که همسو با عقاید و باورهای قبلی‌مان باشد.

خب، یعنی نه تنها باورهایمان به چالش کشیده نمی‌شوند

بلکه جای پایشان در ذهنمان محکم‌تر از قبل هم می‌شوند.

 

همان‌طور که مارک اندریسن زمانی گفته بود:

عقاید قوی، سست هستند

برای این‌که باورهایمان مورد آزمایش قرار بگیرند بهتر است گهگاه

با آدم‌هایی معاشرت کنیم که متفاوت از ما می‌بینند، فکر می‌کنند و عمل می‌کنند

و مهم‌تر این‌که نظری مخالف با ما دارند.

هرچند این موضوع،‌ غیرقابل تحمل باشد!

چرا که با راحتی، نمی توان به واقعیت رسید و برای درک واقعیت ، اندکی رنج و شهامت هم لازم است.

 

 


شما در این باره چطور عمل می‌کنید؟
آیا واقعیات می‌توانند باورهای پابرجای شما را تغییر دهند؟
یا همواره بر موضع خود پافشاری می‌کنید؟

The post چرا زور واقعیت ،‌ به ذهن آدم نمی‌رسه؟ appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d9%8a%d8%aa-%d9%88-%d8%b0%d9%87%d9%86/feed/ 1
آینده هوش مصنوعی – انسان‌ها برنده اند یا ربات‌ها؟ https://kooch.io/%d8%a2%d9%8a%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%b5%d9%86%d9%88%d8%b9%d9%8a/ https://kooch.io/%d8%a2%d9%8a%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%b5%d9%86%d9%88%d8%b9%d9%8a/#comments Fri, 13 Dec 2019 14:34:04 +0000 http://kooch.io/?p=3217 پیش نوشت: چند روز پیش، مسیری را با تاکسی طی می‌کردم و از معدود اوقاتی بود که راننده،‌گوش بی‌نوایی را نیافته بود که راجع به تحلیل‌های سیاسی اقتصادی‌اش، انتظار همراهی…

The post آینده هوش مصنوعی – انسان‌ها برنده اند یا ربات‌ها؟ appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
پیش نوشت: چند روز پیش، مسیری را با تاکسی طی می‌کردم و از معدود اوقاتی بود که راننده،‌گوش بی‌نوایی را نیافته بود که راجع به تحلیل‌های سیاسی اقتصادی‌اش، انتظار همراهی و یا دست‌کم تأییدشدن داشته باشد،‌ درعوض رادیوی ماشینش روشن بود(که خب برای من بهتر از این بود که خودش بخواهد حرف بزند، چون هروقت نخواهم می‌توانم نشنوم. در واقع یکی از توانایی‌های شاخص من این است که اگر در شلوغ‌ترین و گوش‌خراش‌ترین وضعیت هم قرار بگیرم می‌توانم هیچ‌چیز نشنوم و به ادامه افکار و کارهایم برسم.)

سوالی در برنامه مطرح شده بود که نتوانستم نشنوم و باعث شد کمی حواسم را جمع کنم. شنوندگان برنامه هم قرار بود پاسخشان را مسیج کنند.

پرسش این بود که:

آیا تصور می‌کنید روزی ممکن است ربات‌ها از انسان‌ها پیشی بگیرند؟ (از لحاظ هوش و تفکر و تصمیم‌گیری و به طور کل: عملکرد مغزی)

کنجکاوی‌ام زمانی بیشتر شد که دو سه دقیقه از موسیقی میان‌برنامه، تمام شد و قرار بود یکی یکی کامنت‌ها را بخوانند.

اعتراف می‌کنم وقتی حدود ۱۰ کامنت را شنیدم کمی مأیوس شدم، خصوصا این‌که می‌دیدم اکثریت بالاتفاق،‌ می‌گفتند انسان در این رقابت برنده است چون ربات‌ها ساخته دست او هستند.

راستش من چنین نظری ندارم و شاید یأسم از این جهت بود که ته دل، امیدوار بودم افرادی با دلایلی مستدل و خوب، به من سرنخ‌های جدیدی بدهند و یا حداقل چند نفر بیایند و بگویند ربات‌ها و مغز سیلیکونی آن‌ها برنده است و دلایلشان را بشنوم ولی این اتفاق نیفتاد، حتی صحبت کارشناس‌هایی که در برنامه بودند بسیار سطحی و عامیانه و بیشتر از جنس «اظهار نظر»‌های روزمره و بی‌ارتباط بود تا حرف‌هایی علمی.

یاد خودم افتادم؛ ده سال پیش (زمانی که هجده ساله بودم) درس شیوه ارائه مطالب را ترم دو گرفتم (آن‌روزها معمولا دانشجویان، این درس را ترم آخر می‌گرفتند آن هم به زور و بدبختی).

همه دوستانم که عموماً چندین سال از من بزرگ‌تر بودند و یا به تازگی و یا سال‌ها بود که فارغ‌التحصیل شده بودند ساعتی قبل از ارائه، توصیه‌های دلسوزانه‌شان را به من می‌دادند مبادا جلوی جمع، خار و ذلیل شوم!

یکی از توصیه‌ها این بود که:

« اگر سوالی ازت پرسیدند و بلد نبودی، مکث نکن، شروع کن راجع به همان مطالبی که ارائه دادی، حرف بزن. همین‌که می‌بینند جواب می‌دهی کافی‌ست اگر دوباره پرسیدند یا گیر دادند بگو بعد از پایان ارائه بپرسید که معمولاً دیگر نمی‌آیند بپرسند.»

من هم که ید طولایی در این موضوع داشتم (یادگاری که از درس‌ تعلیمات اجتماعی دبیرستان برایم مانده بود و چون نمی‌فهمیدمش، ‌هرچه می‌پرسیدند، یک جمله را به هشت شکل مختلف توضیح می‌دادم و ۲۰ می‌گرفتم) این‌جا هم به این توصیه که اکنون، هم به آن می‌خندم و هم خجالت می‌کشم عمل کردم و جواب داد.

در صورتی که اگر امروز بود به راحتی می‌گفتم بلد نیستم و یا نیاز است که بیشتر مطالعه کنم و یا این‌که سعی می‌کنم پاسخش را برای شما پیدا کنم.

این‌ها را گفتم که بگویم وقتی کارشناس برنامه حرف می‌زد، یاد همین نحوه از زیرسوال در رفتن خودم افتادم!
ولی باعث شد دوباره سری به مطلبی بزنم که ماه‌ها قبل آن را خوانده بودم. مطلبی که Amy Webb -آینده‌پژوه و بنیان‌گذار موسسه آینده امروز– در فوریه ۲۰۱۹ در بیزینس اینسایدر منتشر کرد.(+).

حرف‌هایم در ادامه راجع به آینده و نحوه تصمیم‌گیری و انتخاب انسان‌ها و هوش‌مصنوعی، برگرفته از همین مقاله است.

«وب» کتاب قابل تأملی نیز دارد با عنوان:

چطور غول‌های تکنولوژی و ماشین‌های اندیشنده آن‌ها ممکن است انسانیت را زیر و رو کنند؟ (+)


شاید مغز انسان،‌ الهام‌بخش هوش مصنوعی بوده باشد اما تصمیم‌گیری و انتخاب این دو،‌ با هم فرق دارد.

قبلا در سوسیومایند از سیستم‌های دوگانه مغز انسان که دنیل کانمن در کتابش (تفکر، سریع و کند) آن‌ها را شرح داده، حرف زدم؛

سیستم یک- که خودکار و سریع است بدون نیاز به تلاش زیاد عمل می‌کند و برای ما نامحسوس است.

و سیستم دو- که از منطق برای تحلیل مسائل استفاده می‌کند. و زمانی استفاده می‌شود که فعالیت ذهنی، نیاز به تلاش زیاد و محاسبات پیچیده دارد.

اکثر افراد قادر نیستند در حین راه رفتن یا آواز خواندن،‌ یک محاسبه پیچیده را انجام دهند علتش هم این است که خود راه رفتن و آواز خواندن،‌ هرکدام، انرژی مغزی مصرف می‌کند.

بیشتر اوقات،‌ تصمیمات و انتخاب‌هایمان بر عهده سیستم یک (سیستم سریع و شهودی) است که انرژی کمتری مصرف می‌کند ولی در عوض،‌ مملو از سوگیری‌های شناختی و استریوتایپ‌سازی و قضاوت است.

این سیستم به طور خودکار،‌ روزی هزاران تصمیم می‌گیرد؛‌ درواقع اغلب تصمیمات و انتخاب‌هایمان علی‌رغم آن‌که گمان می‌کنیم کنترل کاملی روی آن داریم، به طور خودکار گرفته می‌شود.

از طرفی بخاطر پیچیدگی سیستم‌ها و سیالیت آینده، بعید است بتوانیم «تصمیم بی‌نقص» بگیریم و تمام المان‌های تأثیرگذار و یا حتی تعدادشان را پیش‌بینی کنیم.

بر همین اساس،‌ ریاضی‌دانان معتقدند نمی‌توان مدلی ساخت که همه پاسخ‌های ممکن را پیش‌بینی کند.

در عین‌حال هوش‌مصنوعی امروز به قدری پیشرفت کرده که از آن می‌خواهیم راجع به تشخیص پزشکی یا تصمیمات مالی نظر بدهد.

پس سیستم‌هایمان را جوری ساختیم تا بهینه‌سازی کنند.(تصمیماتی بگیرند که از تفکرات انسانی ما فاصله دارند.)

درواقع الگوی فکری هوش مصنوعی،‌ امروز، انتخاب از میان گزینه‌های موجود نیست بلکه آزمودن چیزی کاملاً متفاوت است.

آینده هوش مصنوعی و بالتبع آینده‌ بشریت،‌ در دست ۹ شرکت است. ۹شرکتی که ایمی وب در کتابش، به آن‌ها ۹غول تکنولوژی می‌گوید؛‌ گوگل، مایکروسافت،‌ آمازون، فیسبوک، آی‌بی‌ام، اپل،‌ بایدو، علی‌بابا و تنسنت.

این ۹ شرکت، از داده‌های ما برای ساختن ابزارهای کاربردی استفاده می‌کنند و در جهت مقاصد تجاری و حکومتی از آن‌ها بهره می‌گیرند.

به طور مثال، محققان، یک آزمایش ‌Deep Learning انجام دادند تا ببینند آیا می‌شود سیستم را جوری آموزش داد تا سرطان را پیش‌بینی کند.

نتیجه این بود که سیستم با دسترسی به داده‌های ۷۰۰هزار بیمار که صدها متغیر متفاوت داشت، الگوهایی را شناسایی می‌کرد که در یافتن بیماران در مراحل اولیه سرطان کبد و یا نشانه‌های اختلالات روان‌پزشکی خیلی خوب عمل می‌کرد.

ولی حتی محققانی که آن را ساخته بودند نمی‌توانستند بفهمند سیستم‌شان چطور تصمیم‌گیری می‌کند!

تیمی از محققان گوگل سعی کردند با توسعه تکنیک جدیدی،‌ بفهمند هوش مصنوعی چطور کار می‌کند و یا دست‌کم نحوه تصمیم‌گیری‌اش برایشان شفاف‌تر شود.

آمدند یک الگوریتم شناسایی تصویر پیاده‌سازی کردند که ‌Deep Learning را برعکس اجرا کند (مهندسی معکوس). می‌خواستند ببینند سیستم چگونه چیزهایی مثل درخت و خوک و حلزون را تشخیص می‌دهد.

اسم پروژه را گذاشتند Deep Dream.

به جای این‌که سیستم را تمرین بدهند که اشیا را شناسایی کند ( این خوک است، و این درخت و آن یکی حلزون)، به آن یاد دادند تا عکس‌ها را ترکیب کند و چیزهایی بسازد که وجود نداشتند.

در واقع گوگل از هوش مصنوعی خواسته بود تا رویاپردازی کند و هربار سیستم،‌ تصویرهای غریب‌تری کشف کرد که برای خودش منطقی بود ولی برای ما ناشناس. مثل «خوک-حلزون» و «سگ-ماهی».

چیزی که هوش مصنوعی می‌دید با خیال‌پردازی‌های کودکی ما، یک تفاوت عمده داشت و آن هم این‌که؛ هوش مصنوعی،‌ متکی به هیجانات انسانی نبود و بنابراین تصویرهایی می‌ساخت که می‌توان آن را در فازهای روان‌گردان‌ها یافت.

 

ما نمی‌توانیم بفهمیم هوش مصنوعی چطور تصمیم‌گیری می‌کند،‌ از آن ۹غول تکنولوژی هم نمی‌توان انتظار داشت که ساز و کار الگوریتم‌هایش را برای ما شرح دهد؛ ولی

با توجه به این‌که این سیستم‌ها ادای ما آدم‌ها را در‌می‌آورند ولی به نتایج متفاوتی از ما می‌رسند آیا می‌توانند هشداری جدی از فرا رسیدن دنیای جدیدی برای ما باشند؟

(دنیایی که سراسر با تفکر انسانی فاصله دارد و کاملا جدید است و اگرچه ساخته دست ماست ولی با ادراکی کاملا متفاوت از ما نهایتاً کار می‌کند.)

 

سیستمی که از تفکرات انسانی فاصله می‌گیرد و دستورالعمل‌هایش بر پایه ارزش‌های انسانی نیست، قرار است چه جور دنیایی بسازد؟

و در این بین،‌ چه کسی در نزاع بین انسان و هوش مصنوعی برنده است؟

چون ساز و کار این سیستم برایمان مبهم است، از کجا می‌توان مطمئن بود که سوگیری شناختی در روند تصمیم‌گیری‌اش دخالتی ندارد؟

 

 

 


برایم از آینده و آن‌چیزی که از آن متصورید بنویسید.

بسیاری از نامحتمل‌های سال‌ها قبلمان،‌ امروز عادی و ممکن و دسترس‌پذیر شده. (پس حتی برای خیال‌پردازی،‌ کاملاً راحت باشید)

The post آینده هوش مصنوعی – انسان‌ها برنده اند یا ربات‌ها؟ appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d8%a2%d9%8a%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%b5%d9%86%d9%88%d8%b9%d9%8a/feed/ 6
شادی در دنیای مدرن https://kooch.io/%d8%b4%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%af%d8%b1%d9%86/ https://kooch.io/%d8%b4%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%af%d8%b1%d9%86/#comments Sun, 08 Dec 2019 18:26:48 +0000 http://kooch.io/?p=3207 تصویر از: Steve Cutts   پیش‌نوشت: من در دوحالت به پروازهایم می‌رسم؛ یا خیلی زود یا عموماً خیلی دیر (در حدی که گیت را بسته‌اند و با چند دقیقه مذاکره…

The post شادی در دنیای مدرن appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
تصویر از: Steve Cutts

 

پیش‌نوشت: من در دوحالت به پروازهایم می‌رسم؛ یا خیلی زود یا عموماً خیلی دیر

(در حدی که گیت را بسته‌اند و با چند دقیقه مذاکره و سودجستن از قیافه کوچک‌تر از سنم،‌ من را به پرواز می‌رسانند. همیشه به شوخی به دوستانم می‌گویم هواپیما داشت تیک‌آف می‌کرد و من هم دنبالش می‌دویدم).

دیروز، دو پرواز به فاصله سه ساعت داشتم. هر دو به یک مقصد بود. (بلیط دوم را کمی دیر فهمیدم قابل استرداد نیست و روی دستم باد کرد!)

از آن معدود زمان‌هایی بود که حدود ۹۰ دقیقه زودتر در فرودگاه بودم.

اگر مهرآباد باشم و ترمینال۲،‌ آن قسمت از سالن (کنار خروجی ۱۰)،‌ که می‌شود، نشست و برخاست هواپیماها را تماشا کرد را از همه بیشتر دوست دارم.

در واقع یکی از علایق من، دیدن همین اوج گرفتن‌ها و فرود آمدن‌هاست که ذهنم را وادار به فلسفه‌بافی‌های دور و دراز می‌کند.

دیروز به شادی و غم فکر می‌کردم و به ماهیت این دو.

هربار پروازی می‌نشست،‌ با خود می‌گفتم:

آیا این برای تمام مسافرانش،‌ فرودی امن به حساب می‌آید یا سقوطی پنهان؟

و هربار هواپیمایی تیک‌آف می‌کرد،‌ به این فکر می‌کردم که:

در سر خلبانش چه می‌گذرد؟ برخاستن را اوج گرفتن می‌داند یا سقوطی رو به بالا؟

(آن‌گونه که برخی متفکران زمان ما، گفته بودند،‌ برخی آدم‌ها رو به بالا سقوط می‌کنند)

و همان موقع یاد حرف تانوس(شخصیت محبوبم در اَوِنجرز) افتادم که می‌گفت:

ما فقط برای سقوط، ‌صعود می‌کنیم.

شادی و غم و بالا و پایین‌های زندگی و پیچیدگی‌های آدمی و این دنیا،‌ بازی‌سازی و بازی‌گردانی،‌ بازی کردن و تماشاچی بودن، عمیق شدن و به پوچی رسیدن، سرخوش بودن و انتخاب هوشمندانه جهالت، دیوانگی و درک نشدن و تنهایی،‌ عارف بودن و رهایی از رنج، همه و همه در سکوتی طولانی در مغزم می‌چرخید،‌ نه صدایی اطرافم می‌شنیدم و نه متوجه رفت و آمد و همهمه و هیاهوی مسافران می‌شدم. (حتی از جا ماندن،‌ نگرانی نداشتم چون بلیط دیگری هم برای رفتن داشتم! کاش آدم‌ها می‌دانستند که همواره نه برای ماندن، بلکه گاهی برای رفتن هم باید محکم‌کاری کرد تا دیگر راهی برای بازگشت به جایی که نباید، باقی نماند).

چند روز قبل مقاله‌ای می‌خواندم با عنوان «The happiness ruse»، نوشته کُدی دِلستراتی-نویسنده و روزنامه‌نگار- که در اکتبر ۲۰۱۹ منتشر شده بود.

حرف‌هایم در ادامه،‌ بی‌ارتباط به این مقاله نیست.


برخی معتقدند شادی، امری درونی ست و تا زمانی که بیرون از خود در جستجویش باشیم، هیچ گاه رضایت را تجربه نخواهیم کرد.

برخی نیز می‌گویند چیزی‌ست که با تلاش به دست می‌آید و امری بیرونی‌ست.

من نه به گروه اول کاری دارم (که بخواهم با مدیتیشن و یوگا و عرفان و سلوک به آن دست پیدا کنم)

نه به گروه دوم ( که با مصرف‌گرایی و تجمل و شرطی‌سازی و هدف‌های سطحی، لباسی رنگارنگ بر تیرگی غم بپوشانم.)

فقط به این فکر می‌کنم که هرکدام با چه ساز و کاری، ذهن و زندگی ما را هدایت می‌کنند.

درباره مورد دوم(جستجوی شادی در بیرون از خود) -با توجه به اشاره مقاله- می‌توان گفت که شادی، دستاورد بازاریابی طی ده سال گذشته بوده است.

با دست‌کاری‌های روان‌شناختی که روی آدم‌ها انجام می‌شود، آ‌ن‌ها را به مصرف‌گرایی و خرید محصولات خود برای شاد بودن ترغیب می‌کنند.

محصولات مراقبت از خود و ضداسترس، امروز جزو اولویت‌های زندگی بسیاری از ماست. (مثل کتاب‌های رنگ‌آمیزی که برای تنش‌زدایی می‌خریم، اسپینرها که یک مدت مد شده بود و به اعتقاد من بیشتر، اعصاب‌خردکن بود تا استرس‌زُدا و داروهای ضداضطراب و شادی‌آور که تقریبا اکثریت دارند مصرف می‌کنند و همان دلایلی را برای مصرفش تکرار می‌کنند که ذی‌نفعان این ماجرا برای فروشش می‌گویند.)

یک جورهایی، همه ما به شاد بودن‌های سطحی و غیرواقعی (دست کم از نظر من) محکوم شده‌ایم و ناشاد بودن، ‌نوعی عیب به شمار می‌رود.

بر همین اساس هم عموم افراد در شبکه‌های اجتماعی،‌ زندگی‌ای را در معرض تماشای عموم می‌گذارند که بی‌عیب و نقص باشد و مملو از تجربه‌های شاد و شگفت‌انگیز.

تجربه‌های غم‌انگیز و حتی معمولی، حذف و یا فیلتر می‌شوند.

گویی به نوعی بیهودگی وجودی دچار شده‌ایم که هرچه برای نمایش شادی و برتری نسبت به دیگران،‌ سخت‌تر تلاش می‌کنیم از آنان،‌ دورتر و غریبه‌تر می‌شویم و ارتباطی واقعی بینمان شکل نمی‌گیرد. حتی از خودمان هم دور می‌شویم و روز به روز سرگردان‌تر و بی‌هویت‌تر به این نقش و نقاب پوچ، ادامه می‌دهیم.

از نگاه اپیکور، شادی یعنی نبودِ آپونیا (درد جسمانی) و آتاراکسیا (اختلال روانی).

برخلاف آن‌چه راجع به این دیدگاه رایج شده، این نوع شادی،‌ در پیِ تجربه‌های ارضا کننده نبود بلکه یک جور شکرگزاری و رضایت از چیزهای به ظاهر ساده و دوری از رنج (حتی رنجِ لذت‌های غیرضروری) را در خود داشت.

ولی در دنیای مدرن (همان‌طور که گفتم)، شادی متراف با «نبودِ رنج» و «حریصانه در جستجوی شادی بودن» شده،‌ که به گمان من، دستاوردش نه شادی، بلکه «مشکلات روانی عدیده» است.

دنبال تجربه‌های هیجان‌انگیزبودن و خرید آن‌ها، کتاب‌های انگیزشی و خودیاری که بخش اعظم هر کتاب‌فروشی را به خودش اختصاص داده و جلسات روان‌درمانی که می‌خواهند ما را از تجربه‌های منفی خلاص کنند همگی نوعی تلاش‌اند برای دست‌یابی به شادی (اگرچه زودگذر)،‌ هرچند با این تلاش‌ها، شادی هرلحظه از ما دورتر شود.

البته این تلاش برای یافتن شادی را، ما یک جورهایی از سلیگمن داریم که معتقد است انسان‌ها «شاد نبودن» را یاد می‌گیرند و ما باید مدام شادی را به خودمان بیاموزیم.

یا هابز که معتقد بود برای یافتن شادی،‌ باید تجربه‌های لذت‌بخش را دنبال کرد و مدام در پی‌اش بود.

شاید بیشتر ما تجربه‌اش را داشته باشیم که وقتی به چیزی که فکر می‌کردیم شادمان می‌کند، دست یافتیم،‌ باز در پی چیزی بیشتر از آن بوده‌ایم.

گویی در مسیری باطل افتادیم چونان افسانه سیزیف: مسیری که ناگزیر به نومیدی می‌رسد.

شاید بهتر باشد که هم پذیرای شادی باشیم و هم آغوشمان به روی اندوه باز باشد.

به قول جان کیتز در «قصیده حزن»:
در همان معبد لذت،‌ حُزن مستور نیز حرم دارد.

پذیرش هر دوی شادی و اندوه گویا ریشه‌ای تکاملی دارد؛

چنانچه داروین در کتاب ابراز هیجانات در انسان و حیوانات، پیش‌بینی کرد؛ جستجوی شادی شاید راهزن باشد.

او معتقد بود شادی شدید و غم شدید،‌ عمدتاً معلول هستند نه علت. و روی احساسی که داریم اثر می‌گذارند ولی فی‌نفسه بی‌معنایند.

مثلا از خوردن یک غذای خوشمزه ممکن است حس خوبی داشته باشیم ولی روی معیارهای تکاملی‌مان اثر نمی‌گذارد. یعنی آن جنس شادی که به دنبالش هستیم میراثی است که از نیاکانمان به یادگار داریم (چیزی که به ما انگیزه می‌دهد غذاهای لذت‌بخش بخوریم ولی این نوع شادی، هدف نیست. )

چرا که اگر برای لذت و حس خوب، ‌بار معنایی قائل شویم،‌ شاید درباره جایگاه «رضایت حقیقی» دچار سوءتفاهم شویم.

زیاد شنیده‌ایم که می‌گویند در رنج،‌ باید همواره به دنبال معنایی والا بود ( این را هم از ویکتور فرانکل به یادگار داریم) ولی اعتراف می‌کنم که دیگر چونان گذشته به این طرز فکر،‌ باوری ندارم.

رنج همیشه در دل خود، معنایی نهان ندارد و گاه جستجوی معنا و شادی از دل رنج،‌ فقط آسیب‌پذیرترمان می‌کند. خصوصاً در مقابل بازاریابی‌ها و تبلیغات.

وقتی شادی،‌ کالایی می‌شود برای خریدن(و مصرف کردن)،‌ کسب و کارها با شدت و قدرت بیشتری روی این مسیر مانور می‌دهند و تکنولوژی و فضای دیجیتال هم به کمکشان می‌آیند و ما زیر انبوه تبلیغاتی برای شادی و دوری از افسردگی،‌ دفن می‌شویم.

داروهای افسردگی شاید نوعی شرطی‌ساز شادی‌اند (همانند داروی شادی‌آور «سوما» در دنیای قشنگ نوی هاکسلی) .

آلدوکس هاکسلی زمانی پیش‌بینی کرده بود که آرمان اپیکوری شادی چگونه دگرگون خواهد شد (که شد).

او در سال ۱۹۵۶ نوشت:
حق دنبال شادی رفتن،‌ یعنی حق سرخورده شدن،‌ اما با بیانی دیگر.

 

امروزه دست‌کاری بازار را در اکثر تبلیغات در پلتفرم‌های دیجیتال می‌بینیم(+):

خلق محصولاتی که شادی ما را دست‌کاری می‌کنند،‌ جوری که از لحاظ عصب‌شناختی،‌ نیازمند خرید و مصرفشان باشیم.
ولی اگر اجازه دهیم همین‌جور دست‌کاری‌مان کنند، ممکن است به جای شادی نه تنها به غصه،‌ بلکه به غمی پایدار برسیم.

 

ولی به قول دلستراتی،‌

اگر خودمان را شرطی کنیم،‌ چنانچه دنبال هر احساسی نباشیم،‌ اما با هر احساسی راضی باشیم، چه می‌شود؟

The post شادی در دنیای مدرن appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d8%b4%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%af%d8%b1%d9%86/feed/ 3
قضاوت خوب، گاهی سمی تر از قضاوتی بد است https://kooch.io/%d9%82%d8%b6%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%88-%d8%a8%d8%af/ https://kooch.io/%d9%82%d8%b6%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%88-%d8%a8%d8%af/#comments Sun, 01 Dec 2019 16:02:03 +0000 http://kooch.io/?p=3189 پیش نوشت: خواندن این نامه نه تنها خاصیتی ندارد بلکه ممکن است وقت و انرژی شما را هم تلف کند. ضمنا این یک دل‌نوشته، درددل و‌ یا نق زدن نیست…

The post قضاوت خوب، گاهی سمی تر از قضاوتی بد است appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
پیش نوشت: خواندن این نامه نه تنها خاصیتی ندارد بلکه ممکن است وقت و انرژی شما را هم تلف کند.

ضمنا این یک دل‌نوشته، درددل و‌ یا نق زدن نیست (که مدت‌هاست با این جنس حرف‌ها، میانه‌ای ندارم).

بیشتر، نوعی برون‌ریزی ذهنی است.

آن هم به بهانهٔ گفتگو با هامون-که در دنیای ما نیست- با هدف «نوشتن» برای «نوشتن»،

نه ماندن و نه عبور کردن.


هامون

عصبانی‌ام و کسی را بهتر از تو برای خالی کردن خشمم پیدا نکردم.

تویی که همیشه صبورانه گوش می‌دهی و من با تصور نگاهت(که شبیه کودکی‌هایم است)،

«خودم» را به یاد می‌آورم و آرام می‌شوم.

خودی که گاه زیر فشار بالای زندگی و افکار، گم می‌شود.

دلم می‌خواهد بی‌سر و ته بنویسم(مثل خیلی وقت‌های دیگر) و اگر جسمم یاری می‌کرد، تمام نشدنی.

نمی‌خواهم این بار از کتابی که خوانده‌ام بگویم یا چیزی که آموخته‌ام.

نمی‌خواهم از رویا بگویم

از جهان‌بینی و فلسفه.

از پیچیدگی‌های دنیا و زندگی، حرفی در چنته ندارم.

نیامدم بگویم که بیشتر بشنوم و بیاموزم؛

حتی از ایده‌هایم

خاطراتم

دستاوردهایم

و یا حتی باخت‌هایم حرفی ندارم.

فقط عصبانی‌ام.

ولی نمی‌خواهم خشمم را فرو دهم و یا روی کاغذ بنویسم و پاره‌اش کنم( آن‌گونه که روانشناسان توصیه می‌کنند)

و یا فولدری از گزارش بدبیاری‌های روحی و کاری و مالی‌ در کامپیوترم ایجاد کنم و همان‌جا بنویسم و تحلیلش کنم.

اصلا کاری به تکنیک ABC  هم ندارم و نمی‌خواهم سراغش بروم.

حتی برایم مهم نیست که مغزم باز چه سناریوی احمقانه‌ای راه انداخته برای آزار دادنم.

می‌خواهم فقط بنویسم

همینجا

برای تو

هم‌اینجایی که دوستانم و یا رهگذرانی خاموش می‌خوانند.

فارغ از این‌که قضاوت خوبی بشوم یا بد (که اساساً برایم اهمیتی ندارد)..

 

هامون

وقتی حرف از قضاوت می زنم الزاما قضاوت بد، مدنظرم نیست.

(چرا که قضاوت خوب، گاهی سمی تر از قضاوتی بد است)

یادت باشد

این‌که مدام تو را خوب یا بد قضاوت کنند هر دو ظلمی تکرار نشدنی در حق توست

چون قرار نیست همیشه در یک ساختار مشخص، حرکت و رفتار کنی

نه تو عروسکی و نه جامعه و توقعات و کلیشه‌های اعصاب‌خردکن‌اش، عروسک‌گردان.

آن‌کس که بارها پایت را لگد کرده، ممکن است امروز بخواهد تو یا شخص دیگری را در آغوش بگیرد.

اویی که همواره، به تمام دوستانش کمک می‌کرده امروز شاید بخواهد همان‌ها را کنار بگذارد.

کسی که وحشی و عصیان‌گر بوده، امروز ممکن است کمی ثبات و امنیت بخواهد.

و کسی که به خاطر عقاید مذهبی‌اش، سال‌ها تو را اسیر کرده بود، امروز شاید بخواهد با تو مِی، بنوشد.

و به قول آن موزیک معروف همای: به تو چه؟

من هم نمی‌خواهم آرام و صبور باشم تنها به این خاطر که به این تصویر من عادت کرده‌اند و نباید خراب شود؛

یا همیشه حرف مفیدی در ذهن داشته باشم یا مودب و متشخص باشم.

من هم مثل هرکس دیگری عصبانی می‌شوم، خسته می‌شوم، مزخرف می‌گویم ( و می‌نویسم)

و به نظرم اشکالی هم ندارد.

( کسی درونم مرتب می‌گوید چیزی بنویس بلکه ارزش افزود‌ه ای داشته باشد و جواب می‌دهم: برو به درک)

من آن آدم فرهیخته‌ی ساکت و متفکر و آرام از نظر دیگران نیستم که همیشه بخواهد حرف‌های مفیدی بزند.

بلکه گاهی هیولایی خسته و عصبانی‌ام که به سختی خودش را آرام می‌کند

و از اینکه دیگران اینگونه ببینندش و کنارش بگذارند ابایی ندارد.

 

هامون،

تو بهتر از هرکسی در این سال ها من را شناخته‌ای و شاید روزی که به این دنیا قدم بگذاری

و بالا پایین‌های زندگی را لمس کنی ببینی؛

نه آدم‌های خوب، آن‌چنان خوب‌اند و نه بدیِ آدم‌های بد، چندان فاجعه است.

شاید بهتر درک کنی هر آدمی فارغ از نقشش، یک فرد کاملا معمولی ست

با یک زندگی کاملا مزخرف که لحظات کوتاه شیرینی هم دارد و هر روز دارد جان می کند.

یا در خودش، یا در نقش‌اش.

 

خسته می‌شود و ادامه می‌دهد

زمین می‌خورد و ادامه می‌دهد

تنها می‌شود و ادامه می‌دهد

دستاوردهایی به دست می‌آورد و لحظاتی جشن می‌گیرد و باز ادامه می‌دهد.

و آدم‌ها می‌آیند و می‌روند

و تو گویی روی تردمیلی قفل شده‌ای و محکوم به ادامه‌ای در حالی‌که تماشاچیِ تمامِ این آمد و شدها هستی.

 

هامون

دیشب نخوابیده‌ام (که برای من اتفاق عجیبی نیست)

ولی از صبح از این اتاق بیرون زدم و به اتاقی در شهری دیگر رفتم

تمام مسیج‌ها و تماس‌هایم را بی‌جواب گذاشتم

حتی کامنت‌هایم از مصطفی، علی، نرگس، سمیه، نسیم، صادق و سایه را.

سه هزاربار طول این اتاق چندمتری را دست در جیب، قدم زده‌ام

ولی صدای این افکار نه تنها آرام بلکه خشمم بیشتر شده.

از آن وقت‌هایی است که اگر برهنه در خیابان تا صبح قدم بزنم ذره‌ای سردی هوا را نمی فهمم

چنانچه هنوز بخاری‌ای در این اتاق خالی، نمی‌سوزد.

خشمم کلمه نمی‌شود وگرنه شاید تمام این کاغذها، تمام این اتاق، خانه و شهر با تمام درختان چنار خیابانش،

شعله می‌کشید و می‌سوخت (گویی از آغاز، وجود نداشته)

بلکه برعکس، این سکوتِ یخ زده، این واژه‌های خفه و خفته‌ی پرآبرو، و این زمستان بی‌نهایت،

می‌دانم که روزی نه چندان دور، می‌شکند.

جاری می‌شود،

و پس از آن، دیگر هیچ‌چیز چونان سابق نخواهد بود.

 

هامون

لحظه‌ای که این نامه را می‌خوانی

فارغ از اینکه آرامی یا غمگین،

خوشحالی یا عصبانی

بی‌قراری یا کلافه

یادت باشد

مهم نیست که همیشه در تقلا باشی آنگونه که روزی بوده‌ای باقی بمانی

و تاوان نقشی که دیگران از تو در ذهن دارند را تا پایان بپردازی.

مهم نیست که چطور قضاوت می شوی و یا دیگران چه می گویند

(بیکاران، همیشه، مشغولیتی جدید برای ذهن خود دست و پا می کنند تا بتوانند آن را پیش کسانی از جنس خود روایت کنند.

داستان سرایی را همه ما از اجدادمان به یادگار داریم!)

هروقت همه‌چیز یک‌نواخت شد، وقتِ آن رسیده بازی جدیدی را امتحان کنی

خوب و بد اش شاید چندان مهم نباشد!

(همان طور که قبلا هم گفتم «خوب» و «بد»نه آن گونه است که می‌گویند و نه آن‌چنان که تصور می‌کنیم.)

فقط «هامون» باقی بمان

چنانچه حالا که فکر می‌کنم، اکنونِ من، «شهلا»یی است که ذره‌ای از خشمش کم نشده

ولی به بد بودن و فراری دادنش اعتقادی ندارد و اجازه می‌دهد با او بماند

تا آن‌جا که آن تغییری که وقتش رسیده را بر جانش بنشاند.

اگرچه دردناک

و رام‌نشدنی.

پی‌نوشت: تصویر تزیینی‌ست! متعلق به یکی از جاده‌پیمایی‌هایم در روزهااا قبل.

The post قضاوت خوب، گاهی سمی تر از قضاوتی بد است appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d9%82%d8%b6%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%88-%d8%a8%d8%af/feed/ 6
توهم دانایی https://kooch.io/%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/ https://kooch.io/%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments Fri, 29 Nov 2019 17:16:21 +0000 http://kooch.io/?p=3151 نمی‌دانم کجا بود که خواندم:  کسی که کتاب‌های کمی خوانده از کسی که هیچ نخوانده، خطرناک‌تر است. مصداق این موضوع را این روزها زیاد می‌بینم. (و البته مورد بحث من…

The post توهم دانایی appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
نمی‌دانم کجا بود که خواندم:

 کسی که کتاب‌های کمی خوانده از کسی که هیچ نخوانده، خطرناک‌تر است.

مصداق این موضوع را این روزها زیاد می‌بینم. (و البته مورد بحث من نیست

چیزی که به واسطهٔ رفتار و به قولی، هارت و پورتِ غیرعلمی این افراد در ذهنم شکل گرفته، توهم دانایی ست که قبلاً هم به بهانه‌های مختلف در موردش گفته‌ام.

یادم می‌آید ۱۴ ساله بودم که مطالعات غیردرسی‌ام خیلی جدی شد، اگر مدرسه نبودم، یا در باشگاه، مشغول ورزش و مسابقه بودم و یا در خانه، مشغول کتاب خواندن‌های یواشکی لابلای کتاب‌های مدرسه. (درس هم یا به کلاس بسنده می‌کردم یا به شانس و اقبال).

آنروزها و چندسال بعدش، سرم داغ بود برای بحث کردن، استدلال‌های آبکی، ادعای فهم کردن و نقدهای بی‌رحمانه و پوچ. ‌

امروز که نگاه می‌کنم، انگار به یک مشت حرف‌های عامیانه و سطحی و در سطح اظهارنظرهای روزمره در تاکسی‌، لباس فهم و سواد پوشانده بودم و با ادبیات بهتر، پس می‌دادم.

دلیلش هم همان چند بغل کتابی بود که خوانده بودم و دیگر خدا را بنده نبودم.

از اینکه معلم یا فرد بزرگ و مدعی را گیر بیندازم، شاید خوشحال می‌شدم.

می‌خواستم بهشان بفهمانم در اشتباهند و آنچه من می‌گویم به «درست بودن» نزدیک‌تر است.

کاری ندارم که آن‌هایی که واقعا بزرگ بودند، سکوت می‌کردند یا لبخندی تحویلم می‌دادند.

ولی آنان که خود به بی‌سوادی‌شان باورداشتند در دام این استدلال‌های احمقانه، گیر می‌افتادند (اگرچه شاید تمامش هم احمقانه نبود ولی باور دارم که تقریبا هیچ‌کدامش «مفید» نبوده)

این‌ها را گفتم که بگویم:

تک تک ما، احتمالا فکر می‌کنیم که زیاد می‌دانیم (حتی اگر جور دیگری نشان دهیم)؛

به دانش دیگران تکیه می‌کنیم(کتاب‌ها، مقالات، صاحب‌نظران و …) آن‌ هم در صورتی که «استفاده کنیم».

در واقع، طوری با دانشِ  ذهن دیگران برخورد می‌کنیم گویی متعلق به خود ماست.

شاید از منظر تکاملی، این موضوع بد نباشد، چون ما را از تلاش مذبوحانه برای درک «همه چیز» باز می‌دارد

ولی آن روی سکه، توهم دانایی ست که خود را به بدترین شکل نشان می‌دهد.

قبلا گفته بودم (به نقل از کتاب ریچارد پل) که برای سنجشگر بودن، باید تواضع فکری داشت و برای تواضع فکری باید، به جهل خود، معترف بود.(+)

حالا این توهم دانایی، خودش مانع تواضع فکری می‌شود چون باعث می‌شود فرد، تصور همه‌چیزدانی داشته باشد و در هرچیزی سر فرو کرده و اظهارنظر کند.

و با قرار گرفتن در حلقهٔ هم‌فکرانی چون خود، بیش از پیش، این توهم، تأیید و تقویت شود و آن فرد متوهم، فربه و فربه‌تر.

پس چه باید کرد؟

اظهارنظرهای بر پایه احساس را، استدلال دقیق و علمی ندانیم و خود را فرد منطقی ننامیم.

آدمی، تصمیماتش را بنابر میانبرهای ذهنی و تحریف‌های شناختی می‌گیرد و خبری از عقلانیت نیست.

حتی فکر می‌کنم

صحبت از «منطقی بودن» به اندازهٔ کافی غیرمنطقی‌ست

(نمی دانم این را قبلا جایی خوانده‌ام یا نه. ولی قطعا آموزه‌های کانمن و تورسکی در خلق/یادآوری این جمله بی‌تأثیر نبوده)

به نظر من، برای دوری از این فردیت و توهم فهم و عقلانیت و منطق؛ باید دنیا را با دقت بیشتری تماشا کرد،

تا جای ممکن سفر رفت و خواند و نوشت و تعمق کرد.

باید خود را هر روز به چالش کشید و نگذاشت هیچ تملقی، در جان آدمی ریشه کند

بلکه به جایش، با تواضعفکری به خود فرصت داد بذر آموخته‌ها آهسته آهسته رشد کند و به درک و فهم بدل شود

و آدمی به «هیچ» بودنش برسد.

به ناچیزی‌اش در این دنیا

و نادانی‌ و ناتوانی‌اش در فهم آن.

The post توهم دانایی appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/ 9
اصیل بودن خوب است یا نه؟ https://kooch.io/%d8%a7%d8%b5%db%8c%d9%84-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d9%86%d9%87%d8%9f/ https://kooch.io/%d8%a7%d8%b5%db%8c%d9%84-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d9%86%d9%87%d8%9f/#comments Fri, 15 Nov 2019 17:30:00 +0000 http://kooch.io/?p=3146 اگر نوشته‌های من را زیر و رو کنید، از هر دو سه نوشته، حداقل یکی از آن‌ها به «اصالت»، «خود بودن» و «ارزش اصیل بودن» مربوط می‌شود. این‌روزها صحبت از اصالت،…

The post اصیل بودن خوب است یا نه؟ appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
اگر نوشته‌های من را زیر و رو کنید، از هر دو سه نوشته، حداقل یکی از آن‌ها به «اصالت»، «خود بودن» و «ارزش اصیل بودن» مربوط می‌شود.

این‌روزها صحبت از اصالت، خودش به نوعی «برند» تبدیل شده و عموم آدم‌ها بی‌آنکه بدانند از چه سخن می‌گویند، در گرفتن ژست‌هایروشنفکرانه‌اش شریک‌اند.

(شاید فکر کنید من هم جزو همین دسته‌ام یا زمانی بودم؛ من هم نظر شما را رد نمی‌کنم)

ولی آیا اصالت، برای همه جواب می‌دهد؟

بهتر است ابتدا ببینیم این اصالت را بر اساس چه معیار و ارزش رایجی می‌سنجیم.

اصالت از نظر من، یعنی خود بودن، یعنی دیگران مرا همین‌طوری که هستم ببینند، بشناسند و بپذیرند.

داشتن اصالت، مستلزم توسعه پیوسته برند خود تا زمانی‌ست که زنده‌ایم.

و این توسعه، جز با یادگیری و تلاش مستمر برای آموختن و درک و فهم، به دست نمی‌آید.

کسی که اصالت برایش مهم است حتی وقتی برای کس دیگری کار می‌کند، ارزش‌هایش را زیرپا نمی‌گذارد.

مثلا اگر نویسنده است، قلمش را فدای شهرت و پول و ارتقاء نمی‌کند.

کسی که اصیل بودن، اولویت اول اوست، هدف‌های بلندمدت را قربانی لذت‌های کوتاه‌مدت نمی‌کند.

مثلاً کسی که در پلتفرم‌های اجتماعی، با اشتراک‌گذاری جملاتی کوتاه از خود یا دیگران، ادعای اصالت می‌کند، احتمالاً دنبال چیزی به جز توجه نیست.

و ممکن هم هست در کوتاه مدت، دستاورد خوبی نصیبش شود.

ولی در بلندمدت، از خود، یک آدم سطحی و کم‌سواد می‌سازد که با نقل حرف‌های دیگران، به دنبال کسب اعتبار است ولی به سختی حتی بتواند نوشته‌ای اصیل از خود به جای بگذارد یا آنچه بازگو کرده را حتی بفهمد یا درک کند.

ولی در عوض، کسی که به دنبال یادگیری عمیق است، به کسب اعتبار و توجه‌های پوشالی از چنین پلتفرم‌هایی دل نمی‌بندد و اگرچهسخت، روی خودش در بلندمدت سرمایه‌گذاری می‌کند.

با خواندن و نوشتن و آموختن و آموزاندن.

بنابراین کسی که اصالت برایش مهم است، ممکن است هیچ‌وقت با معیارهای رایج، آدم موفق و معتبری به حساب نیاید.

چون در فضایی زیست می‌کنیم که محتواهای زرد و تمام شدنی، طرفداران بیشتری از مقالات عمیقی دارند که حرفی برای گفتن دارد.

محتواهای زردی که به دنبال خود موجی از هیجان ایجاد می‌کنند و توده مردم، آن را مصرف می‌کنند و به بی‌شعوری و بولد شدن تولیدکننده‌اش دامن می‌زنند.

پس اگر بگویم کسی که به دنبال یادگیری عمیق می‌رود و از جان و مال و وقتش هزینه می‌کند، حتما در بلندمدت آدم موفقی محسوب خواهد شد، شاید کوته‌اندیشی باشد.

ممکن است او که از جان و مال و وقتش هزینه می‌کند هرگز با معیارهای رایج که به پول و شهرت ختم می‌شود آدم موفقی محسوب نشود و تنها آدم فهیم و عمیقی شود که به توسعهٔ برند خود کمک کرده بدون اینکه از نظر عموم مردم، «فایده»ای داشته باشد.

ولی چنین فردی، به اعتقاد من، خیلی زود از ارزش‌های رایج، فاصله خواهد گرفت؛ ولو با دست خالی ولی مغزی پر و دلی راضی.

رضایتی عمیق از فهم آن‌چه پیش از این درکی از آن نداشته و دیدن دنیایی که تا کنون، گمان نمی‌کرد زمانی این‌گونه به تماشایش بنشیند.

پس اصالت ممکن است با ارزش‌های رایج، برای همه خوب و درست نباشد ولی برای عدهٔ معدودی، احتمالاً «مفید» خواهد بود.

منبع تصویر: اینجا

The post اصیل بودن خوب است یا نه؟ appeared first on کوچ - شهلا صفائی.

]]>
https://kooch.io/%d8%a7%d8%b5%db%8c%d9%84-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d9%86%d9%87%d8%9f/feed/ 4