یک ـ صحرانشینان عرب باور داشتند که صخرههای تکافتاده، روزگاری مسافران راه گمکرده یا جنگجویان شکستخورده و تبعیدی و حتی عشاق مطرود بودند. صخرهها روزگاری کسانی بودند گمشده، در راهمانده، بیخانه، سرگردان و مسخ شده. بهقولی: آنها در چهرهای مهجور میان برهوتِ بادیه، تصویر رنج خود را میدیدند. رنج هجران و درد غربت.
بر اساس یکی از قصههای کهنِ ساکنان صحرا، روزی مسافری در راه گم میشود و چشمش به دو غول میافتد که تنگ هم نشستهاند. مسافر غریب، پیش میرود و یکی از غولها را به حرف میآورد؛ غول نر میگوید نامم آجاست و روزگاری عاشق مادهغولی به نام سِلما شدم. همین غولی که حالا پنج قرن است تنگِ تنم خانه کرده است. آجا و سلما میگویند که عشق ما عشق ممنوع بوده. بدینترتیب از قبیله رانده شدهایم و حالا قریب به پانصد سال است که سرگشتهی غربتِ سوزان این برهوتایم.
بیایید خیالشان کنیم؛
[دو غول عاشقِ مطرود در میان برهوتِ بادیه، همیشه نزدیک اما بهقدر تنِ عابری در فاصله، یک شکاف در جان، یک شکاف در میان. با آوازهایی که همیشه باد میبرد. با تنهای تنهایی که سوز بادیه، شلاقشان میزند…]
در ادامهی قصه، مسافر میپرسد اجازه میدهید پیشتان بمانم و همنشین تنهاییتان شوم؟
غولها میپذیرند؛ مسافر، همنشین سلما و آجا میشود.
از آنروز، سال از پسِ سال، قرن از پسِ قرن، مسافرانی که از آنجا میگذشتند سه صخره میدیدند که طوری سوی هم خم شده بودند انگاری داشتند رازی را در گوش هم زمزمه میکردند، رازی که فقط به گوشِ آدمِ غریب شنیدنیست…
دوـ غربت را دور شدن از وطن معنا کردهاند؛ متضاد انس. غربت، بریدگی مدام از هرگونه اتصال است؛ یک وقتهایی روحی هستی که به بندها چنگ میزند یک وقتهایی جسمی هستی که خیالِ بندها را میبافد اما دستش به چیزی بند نمیشود.
میبدی میگفت: همه به ته غریباند و من به جان و دل غریبم. همه در سفر غریباند و من در حَضَر غریبم.
غریب، پرسهزنی است که دستانی لیز دارد. اوییست که رفتهرفته تنش مچاله و آرام ناپدید و نامرئی میشود. سرگردان، سرگشته، سر در گریبان، بیسر!
غریب در تهِ توشهی آوارگیاش حفرهای وسیع دارد. اندوهی پهناور به قدر تمام آنچیزی که دیگر ندارد. غربت همین حفره است جایی که هیچچیزی تلنبار نمیشود جز فقدان.
غمبادِِ غربت خیلی اوقات مثل دردی مبهم در سینه و گلو میپیچد؛ غم راهش را به زبان باز میکند آدمی زبان باز میکند که بگوید شاید تسکینی بیابد.
زبانِ غریب اما دردش میدهد .
کریس مارکر در یکی از فیلمهایش میگوید بعضی وقتها دچار زماندرد میشوم مثل سردرد.
غریب، هم زمانش درد میکند هم زبانش.
سه ـ تلاش غریب برای گفتن از دردی که تحمل میکند نقطههای لقی میشوند که درون سینه سقوط میکنند؛
خِ خانه میشود ح حناق!
زباندرد وقتی درد هجران میکشیم بیش از هر لحظهی دیگری خودش را عیان میسازد.
آیا کلمات واقعا بهدرد میخورند؟ آیا میشود با کلمات توضیح داد درد چه بر سر ما میآورند؟ کلمات فقط وقتی سر میرسند که همهچیز تمام شده، وقتی دیگر آبها از آسیاب افتادهاند، دروغی و بیجان.
کلمات فقط از خاطرات میگویند. نکته اینجاست که غریب به خاطرات وابسته است و خاطرات غریب، اغلب درد میکنند…
سعدی در شعری میگوید:
ای مدعی که میگذری بر کنار آب
ما را که غرقهایم ندانی چه حالت است..
بعدها فروغی بسطامی از سعدی تضمین میآورد و میگوید:
من مجرم محبت و دوزخ فراق یار
واه درون به صدق مقالم دلالت است
پنداری یک مشت از چیزی نامرئی توی گلوی غریب همیشه گیر است؛ واهِ درون، این زباندرد نامأنوس، این غمباد را گفتن انگاری ناممکن است. درد غربت بیضُماد است؛ غریب اما راهی جز گفتن ندارد غریب زباندرد دارد و این تنها دارایی اکنونش است که حمل میکند.
چهار_ سال ۱۶۸۸ پزشکی اتریشی به نام یوهانس هوفر، وقتی به درمان سربازان سوییسی که مدتها دور از خانه زندگی کرده بودند مشغول شده بود متوجه نشانههای مشترکی میان این سربازان شد. سردرد، مالیخولیا، اضطراب، نشخوار خاطرات، بیخوابی، دلتنگی، و حتی شنیدن صدا و دیدن روح. هوفر متوجه شد سربازان، همهوقت حرمانزدهاند و حالتی دارند گویی همیشه در حال راه رفتن در خواباند. انگاری بندهاشان از این جهان بریده شده؛ و توان تشخیص حال از گذشته را ندارند. هوفر متوجه شد بیماری جسمی و روحی سربازان با صدای زنگولهی حیوانات که مداوم توی سرشان میپیچد برانگیخته میشود…
هوفر بیتاب بود تا سربازان را در شاخهای خاص از علم آسیبشناسی بگنجاند. او مثل کسی که منتظر گذشتن ستاره دنبالهدار نشسته تا نامش را در نقشهی آسمان ثبت کند منتظر آمدن آخرین سرباز ماند تا بعد روی فرضیهاش نامی بگذارد؛ آنوقت بود که با رضایت دفترچهاش را بست و شروع کرد به نگارش رسالهی طب در باب نوستالژی. نوستالژی این دختر حرامزادهی مالیخولیا به گفتهی هوفر نوعی بیماری است که خود را با نشانهای خاص بروز میدهد. همان چیزی که یونانیها میگفتند آلِژیا (algos/algia) به معنی درد، برای خانه (Nostos)
نوستالژی: درد دوری از خانه یا غربت.
هوفر اعتقاد داشت برای این مرض هم، مانند هر بیماری دیگری میتوان درمانی جست. اگر نوستالژی تمنای چیز مشخصی باشد شاید بتوان با انداختن سایهی سنگینِ آنچه هست بر خاطرهی آنچه بوده، بیماری را درمان کرد. مثلا زالو باعث میشود حواس از درد انتزاعی فقدان خانه پرت شود سوی درد واقعی گزش. یا تریاک قصههایی سرخوشانه میسازد که خاطرات گذشته را مهآلود میکند. ولی سربازان کمکم در مقابل این درمانها مقاوم شدند. هوفر بعد از آزمایشهای متعدد نتیجه گرفت هیچ دارویی مؤثرتر از فرستادن سربازها به خانه نیست.
پس فهم مسئله غربت، نیازمند فهم بهتری از خانه است. هرچند غربت را دوری از خانه معنی کردهاند اما غریب در خانهی خودش هم میتواند غریب باشد…
پنج ـ خانه به زعم بلانشو هرگز جای بازگشت نیست خانه آن جاییست که درمییابی بازگشت ناممکن است.گویی خانه داشتن معطوف به جاگیر شدن است. غربت اما جلوهای از بیجاییست به گمانم. غریب بیخانه نیست غریب بیجاست نه آنگونه که جایی نداشته باشد بلکه بیجایی برای او حالتی از عجز در جاگیر شدن است. درست مثل سوگواری، مسئله و مشکل، بیکسی نیست بلکه بیاوییست.
و غریبترین غریبان، غریب در وطن است او که غربتش را همهجا بر دوش میکشد…تاشده بر خود.
به قول ابتهاج:
چه غریبانه تو با یادِ وطن مینالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم…
نقاشی از: محمود سمندریان (+)
