نوشته های گاه و بی گاه من
داریوش آشوری در تعریفها و مفهوم فرهنگ مینویسد: فرهنگ چنان نیرومند است که میتواند جلوی انگیزش جنسی را بگیرد و موجب “پاکدامنی” پیش از زناشویی شود و یا کسی را وادارد…
نوشته های گاه و بی گاه من
داریوش آشوری در تعریفها و مفهوم فرهنگ مینویسد: فرهنگ چنان نیرومند است که میتواند جلوی انگیزش جنسی را بگیرد و موجب “پاکدامنی” پیش از زناشویی شود و یا کسی را وادارد…
دهر کودکی است که نرد میبازد. پادشاهیِ یک کودک این قطعه کوتاه و غریب از هراکلیتوس، یکی از کهنترین تصاویری است که فلسفه از نسبت جهان و بازی بهدست…
یک ـ صحرانشینان عرب باور داشتند که صخرههای تکافتاده، روزگاری مسافران راه گمکرده یا جنگجویان شکستخورده و تبعیدی و حتی عشاق مطرود بودند. صخرهها روزگاری کسانی بودند گمشده، در راهمانده،…
«…و تو ای جانِ نیکی که به سهم خود همان دلبستگیهای او را داری، از رنج او تسلایی برگیر، و اگر که به حکم تقدیر یا گناهی شخصی دوست دیگری…
The vanished joy of my crazy years Is as heavy as gloomy hang-over. But, like wine, the sorrow of past days Is stronger with time. My path is sad. The…
Ridiculous the waste sad time Stretching before and after T.S. Eliot زمان، برای انسان، امتدادی بیپایان است که او را میان «آنچه بوده» و «آنچه خواهد بود»…
Image Source:Here یک ـ کیسهای نخنما روی استخوان و گوشتِ چروکیده بوئتیوس این جملهی غریب، اعترافی بود که بوئتیوس چهل ساله، وقتی در محبس، مأیوسانه چشم به راه رسیدن…
ای بخت، چون ماه، پیوسته دگرگون میشوی؛ گاه فزونی میگیری و گاه فرو میکاهی. زندگی نفرتانگیز، اکنون سخت میگیرد و آنگاه مرهم میشود، و با بازی خود ذهن آدمی را…
پیشنوشت: زوربا را بعد از سالها دوباره به دست گرفتم. این بار یک نسخهی قدیمیترش را. و همسفر من در سفری اودیسهوار شد. سفری که چندماه پیش جسمم شروع کرد…
زمان و مکانهایی در تاریخ هست که تنها یک آدم ذاتاً خوشبین میتواند امیدی به آیندهی نوع بشر داشته باشد. مثل پایان دوره طلایی آتن، زمان سقوط امپراتوری رم، انتهای…
میگفت «هرچه میخواستم داشتم و چیزی نبود که بهتر شود جز افسردگی جانفرسایم.» در عصر یکی از همین روزهای بهاری و بعد از پایان کارم، روایتی از زندگی یک فیلمساز…
این روزها برای من از جنس و تبار دیگری بود. مشغول خود بودم و از خود به در آمدم. فرصتی اگر دست داد غنیمت شمردم و ایستادم به تماشا.…
یک ـ روزهای بینهایت شلوغی را میگذرانم. شلوغ اما خوب. از لحظهلحظهی کارهایی که انجام میدهم لذت میبرم؛ کار و زندگی برایم درهم تنیده و یکی شده ولی از آن…
اگر اندکی پایینتر بود آسمانمثل دیگر شاعرانآرزو نمیکردم که چیزی بر آن بنویسممیبریدم و پیشبند پرندههایش میکردم. اگر این رودها ادامه نمییافتندبه خیالشان ته دنیا را ببینندبر ساحل نمینشستم(مثل پرندهها، قایقها)و…
