Ridiculous the waste sad time
Stretching before and after
T.S. Eliot
زمان، برای انسان، امتدادی بیپایان است که او را میان «آنچه بوده» و «آنچه خواهد بود» معلق نگه میدارد.
اگر گذشته و آینده را چون زنجیری بپنداریم؛ چیزی که این زنجیر را متصل نگه داشته ego آدمیست: از سویی گذشته را بهمثابهی حافظه و حسرت و نوستالژی به خاطر میآورد؛ و از دیگر سو آینده را بهمثابهی انتظار و اضطراب و توقع پیشاپیش زیست میکند. و خود در میانهی این دو ایستاده، کش آمده میان دو نیستی… میان چیزی که دیگر نیست و چیزی که هنوز نیست.
ارسطو در Historia Animalium میگوید:
No other creature except man can recall the past at will.
Aristotle
هیچ موجودی جز انسان نمیتواند گذشته را بهاختیار فراخواند.
اما چگونه میتوان از بند این اسارت رها شد؟ چطور میشود زنجیرهای طویل و سنگین زمان را گسست و از کشیده شدن دائمی میان گذشته و آینده بیرون آمد بیآنکه صرفا زمان را انکار کرد؟
در Burnt Norton نخستین بخش از Four Quartets، الیوت از آنات، لحظات و لمعاتی میگوید که در آنها نسبت معمول ما با زمان دگرگون میشود؛ لحظاتی که گویی امر بیزمان در زمان رخنه میکند. جرقههایی که بینشی بهدست میدهند که میتواند رهاییبخش باشد؛
الیوت به زبانِ استعاری، این نقطهی رهاییبخش را Still Point مینامد
At the still point of the turning world
«نقطهی سکونِ جهانِ گردان».
نقطهی سکون جایی نیست که به آن برسیم، بلکه نسبتی است که با زمان برقرار میکنیم؛
Only through time time is conquered.
تنها از خلال زمان است که میتوان بر زمان چیره شد.
اما چه چیزی ما را در حرکت بیپایان زمان نگه میدارد؟
الیوت در پایان Burnt Norton پاسخ مهمی میدهد:
Desire itself is movement
Not in itself desirable.
Love is itself unmoving,
Only the cause and end of movement,
Timeless, and undesiring.
الیوت میگوید «میل، خودِ حرکت است». چون میل همیشه چیزی را میخواهد که اکنون نیست: چیزی که داشتهایم و از دست دادهایم، یا چیزی که هنوز نداریم و میخواهیم به دست بیاوریم. برای همین میل نمیتواند در اکنون آرام بگیرد؛ یا ما را به گذشته بازمیگرداند یا به سوی آینده میکشد.
اما در برابر این میل، الیوت از عشقی سخن میگوید که بیحرکت، بیزمان و بیخواهش است.«بیخواهش» نه بدین معنا که چنین عشقی شور و کشش ندارد؛ بلکه از آن میل و تملکی رهاست که میخواهد دیگری را برای خود داشته باشد، نگه دارد یا مطابق خواست خود درآورد.
به این معنا، عشق هرچه بیشتر با میل و تملک آمیخته شود، زنجیرهی زمان را هم ستبرتر میکند.
از این منظر، رهایی نه در گسستن خودِ زمان، بلکه در گسستن از آن میلیست که ما را دائماً در امتداد گذشته و آینده میکشد؛ در این” نقطهی امن” (Still point) آدمی بر فرازِ دریای مواج و متلاطمِ زمان و زمانمندی (temporality) قرار میگیرد و بر هر چه گذشته و آینده است خنده سر میدهد.
ریلکه نیز این نسبتِ دیگرگونه با زمان را چنین صورتبندی میکند: زیستن در نوسان، بیآنکه جایی در زمان خانه کنیم.
This is longing: to live in fluctuation
and have no home in time.
And these are wishes: soft dialogues of daily hours with eternity.
And this is life.
Until, from a yesterday,
the most solitary of all hours rises,
Which, with a smile unlike its sisters,
in silence meets eternity.
این است اشتیاق: زیستن در نوسان
و خانهای در زمان نداشتن.
و این است آرزوها: دیالوگِ نجواگونه داشتن با ابدیت در روزمره.
و این است زندگی.
تا اینکه از دلِ یک دیروزی
تنهاترینِ آن ساعات برخیزد،
و با لبخندی که شبیه خواهرانش نیست،
در سکوت، به ملاقاتِ ابدیت رود.

۱ نظر
چقدر خرسندم که دوباره در کوچ مینویسی و مثل همیشه با انتخاب بهترین موضوع و چیدن بیمثال واژهها به سبک خاص و ناب خودت برامون مینویسی.