کوچ – شهلا صفائی
  • خانه
  • کوچ | فهرست
    • گفتگوها
    • تفکر  نقادانه
    • جهان دیجیتال
    • روانشناسی اجتماعی
    • یادداشت‌ها
  • کتاب
  • تماس با من

کوچ – شهلا صفائی

آن‌چـه می‌خوانَـم و می‌آمـوزَم

  • خانه
  • کوچ | فهرست
    • گفتگوها
    • تفکر  نقادانه
    • جهان دیجیتال
    • روانشناسی اجتماعی
    • یادداشت‌ها
  • کتاب
  • تماس با من
یادداشت‌ها

فرهنگ از مرگ و زندگی قوی‌تر است

12 شهریور 1405
فرهنگ از مرگ و زندگی قوی‌تر است

داریوش آشوری در تعریف‌ها و مفهوم فرهنگ می‌نویسد:

فرهنگ چنان نیرومند است که می‌تواند جلوی انگیزش جنسی را بگیرد و موجب “پاکدامنی” پیش از زناشویی شود و یا کسی را وادارد که برای همه‌ی عمر سوگند پارسایی بخورد. فرهنگ می‌تواند کسی را از گرسنگی بکشد، درحالی که غذا فراهم است. زیرا برخی خوراک‌ها “نجس” خوانده شده است. یا ممکن است کسی را به پاره کردن شکم دیگری یا شلیک گلوله‌ای در مغز خود برانگیزد تا یک لکه‌ی ننگ پاک شود. فرهنگ از مرگ و زندگی قوی‌تر است.

این تعبیر در نگاه اول اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. گرسنگی، میل جنسی و ترس از مرگ از بنیادی‌ترین نیروهایی‌اند که رفتار آدمی را هدایت می‌کنند.

چگونه ممکن است چیزی مانند فرهنگ، که نه غریزه‌ای زیستی است و نه نیرویی مادی، انسان را وادارد برخلاف آن‌ رفتار کند؟

اهمیت حرف آشوری در همین پرسش است. اگر فرهنگ فقط مجموعه‌ای از باورها، آداب و رسوم و دانسته‌ها بود، دشوار می‌شد توضیح داد چرا انسان گاهی برای رعایت یک قاعده‌ی فرهنگی حاضر است گرسنگی بکشد، میل خود را مهار کند، درد تحمل کند یا حتی جانش را به خطر بیندازد. قدرت فرهنگ زمانی آشکار می‌شود که یک قاعده‌ی اجتماعی از حد «باور داشتن» فراتر می‌رود و به چیزی تبدیل می‌شود که فرد احساس می‌کند نمی‌تواند برخلاف آن عمل کند.


گرسنگی پدیده‌ای زیستی است، اما گرسنگی تعیین نمی‌کند انسان چه چیزی را می‌خورد. تقریباً همه‌ی جوامع میان چیزهایی که قابل خوردن‌اند و چیزهایی که «خوراک» محسوب می‌شوند تفاوت می‌گذارند. حیوانی ممکن است در یک جامعه غذای عادی و در جامعه‌ای دیگر حرام، نجس یا چندش‌آور باشد.

انسان هر بار پیش از خودداری از خوردن نمی‌نشیند تا درباره‌ی قواعد فرهنگش استدلال کند. گاهی تصور خوردن یک ماده‌ی ممنوع برای ایجاد انزجار کافی است.

مری داگلاس در Purity and Danger نشان می‌دهد که مفاهیمی مانند پاکی، آلودگی و نجاست را نمی‌توان صرفاً با ملاحظات بهداشتی توضیح داد. این مفاهیم بخشی از نظامی‌اند که جوامع از طریق آن جهان را طبقه‌بندی می‌کنند و میان پاک و ناپاک، مجاز و ممنوع مرز می‌کشند. اما این مرزها فقط در سطح باور باقی نمی‌مانند. وقتی در جریان زندگی اجتماعی درونی می‌شوند، چیزی که از نظر فرهنگی ممنوع است می‌تواند برای فرد واقعاً ناپاک یا چندش‌آور به نظر برسد.

در رفتار جنسی نیز اتفاق مشابهی می‌افتد. میل جنسی به بدن تعلق دارد، اما اینکه این میل در چه رابطه‌ای، چه زمانی و تحت چه شرایطی مجاز است، مسئله‌ای صرفاً زیستی نیست. مفاهیمی مانند عفت، خیانت، محارم، وفاداری و گناه پیرامون میل مرز می‌کشند. این مرزها نیز برای دوام خود همیشه به مجازات بیرونی نیاز ندارند. انسان ممکن است در غیاب هر ناظری از عملی خودداری کند، چون منع اجتماعی به بخشی از وجدان و تصور او از خودش تبدیل شده است.

نوربرت الیاس در تحلیل «فرایند متمدن‌شدن» نشان می‌دهد که چگونه بسیاری از محدودیت‌های اجتماعی به‌تدریج به خودمهاری تبدیل می‌شوند. انسان یاد می‌گیرد بدن، خشونت و میل خود را کنترل کند. او از عملی شرم می‌کند، از چیزی منزجر می‌شود، در برابر میلی احساس گناه می‌کند یا انجام کاری را دون شأن خود می‌داند، حتی اگر هیچ‌کس شاهد او نباشد. درواقع فرد خود حامل قاعده می‌شود.

پیر بوردیو این فرایند را با مفهوم habitus یا «عادت‌واره» توضیح می‌دهد. ساختارهای اجتماعی فقط بیرون از ما نیستند؛ در شیوه‌ی خوردن، حرف زدن، انتخاب کردن، دوست داشتن و حتی در چیزهایی که طبیعی یا غیرطبیعی احساس می‌کنیم رسوب می‌کنند. جامعه در بدن ادامه پیدا می‌کند.

اگر فرهنگ بتواند نیازهای بدن و امیال آن را به این شکل مهار کند، پرسش دشوارتر این است که آیا می‌تواند در برابر یکی از بنیادی‌ترین الزام‌های زیستی، یعنی حفظ جان، نیز قرار گیرد؟

شاید نمونه‌ی «لکه‌ی ننگ» در سخن آشوری از همه تکان‌دهنده‌تر باشد. آبرو، حیثیت و ننگ هیچ‌کدام واقعیتی مادی ندارند. با این حال انسان‌ها برای حفظ آن‌ها مرتکب خشونت شده‌اند، مورد خشونت واقع شده‌اند و جان خود یا دیگری را به خطر انداخته‌اند.

زندگی انسان در شبکه‌ای از روابط اجتماعی شکل می‌گیرد و تصویری که از خودش دارد نیز تا اندازه‌ای در همین روابط ساخته می‌شود. تعلق به خانواده، گروه، طبقه، دین یا جامعه با مجموعه‌ای از انتظارات همراه است. شکستن بعضی از آنها صرفاً نقض یک قاعده نیست؛ ممکن است برای فرد به معنای از دست دادن شأن، تعلق یا تصویری باشد که از خودش دارد.

دورکیم برای توصیف قدرتِ چنین قواعدی از مفهوم «واقعیت اجتماعی» استفاده می‌کند: شیوه‌های عمل، اندیشیدن و احساس کردن که بیرون از فرد وجود دارند و از قدرتی الزام‌آور برخوردارند. اما الزام اجتماعی همیشه به شکل قانون و مجازات مستقیم ظاهر نمی‌شود. نگاه دیگران، ترس از طرد شدن، شرم، احساس وظیفه و وجدان نیز می‌توانند همان کار را انجام دهند.

به همین دلیل آبرو، با وجود نامادی بودن، پیامدهای کاملاً مادی پیدا می‌کند. انسان ممکن است درد را تحمل کند تا تحقیر نشود، از خواسته‌ای بگذرد تا شرمنده نشود یا در شدیدترین صورت، جان خود یا دیگری را قربانی قاعده‌ای کند که شکستن آن برایش تحمل‌ناپذیر شده است.

خشونت‌هایی را که به نام آبرو یا شرافت انجام می‌شوند نمی‌توان به ویژگی ذاتی یک فرهنگ خاص تقلیل داد. این رفتارها درون مناسبات قدرت، جنسیت، خانواده و کنترل اجتماعی شکل می‌گیرند. اما این پیچیدگی، اصل مسئله را تغییر نمی‌دهد: آنچه واقعیتی مادی ندارد، می‌تواند پیامدی تا سرحد مرگ داشته باشد.

قدرت فرهنگ در این نیست که گرسنگی، میل جنسی یا ترس از مرگ را از میان می‌برد. این نیروها همچنان وجود دارند. قدرت فرهنگ در این است که می‌تواند در برابر آن‌ها ارزش‌ها، قواعد و الزاماتی قرار دهد که برای انسان به همان اندازه واقعی و گاه مهم‌تر باشد.

انسان ممکن است گرسنه باشد و نخورد، میل داشته باشد و از آن بگذرد، از مرگ بترسد و با این حال جانش را به خطر بیندازد؛ نه چون نیروهای زیستی در او از میان رفته و یا خاموش شده‌اند، بلکه چون آن‌چه فرهنگ در او ساخته، در لحظه‌ی تصمیم بر خواست بدن غلبه کرده است.

از این منظر، تعبیر آشوری دیگر چندان اغراق‌آمیز به نظر نمی‌رسد: «فرهنگ از مرگ و زندگی قوی‌تر است».

۱ نظر
5
فیس بوک توییتر گوگل ‌پلاس پینترست لینکدین
نوشته قبلی
ما لعبتکانِ این فلک…

۱ نظر

ابی ۱۲ شهریور ۱۴۰۵ - ۳:۵۳ ب٫ظ

خیلی جالب بود و من تا حالا این‌طور به قدرت فرهنگ نگاه نکرده بودم.

البته به نظرم فردی که چنین باورهای فرهنگی‌ای دارد، ممکن است در خلوت خودش بعد از تحمل گرسنگی، در نهایت غذای «حرام» بخورد یا لذت جنسی‌ای را که از نظر فرهنگش «حرام» است تجربه کند؛ اما در جامعه و جلوی چشم دیگران احتمالاً این کار را انجام ندهد، چون نگاه و قضاوت دیگران هم نقش مهمی دارد.

ولی در قضیه‌ی سوم، یعنی آبرو و ننگ، ماجرا می‌تواند برعکس باشد. اگر فرد بی‌آبرویی را تجربه کند، شاید در خلوت خودش بتواند آن را ببخشد یا با آن کنار بیاید؛ اما وقتی مسئله وارد فضای جامعه می‌شود، ترس از بی‌آبرویی و قضاوت دیگران می‌تواند او را به سمتی هل بدهد که حتی دست به جنایت بزند؛ مثل اتفاقات تلخ دخترکشی و زن‌کشی‌هایی که گاهی به نام «آبرو» و «شرافت» در جوامع مذهبی رخ می‌دهد.

به نظرم این قسمت نشان می‌دهد که فرهنگ فقط نمی‌تواند جلوی یک میل یا نیاز طبیعی را بگیرد، بلکه گاهی می‌تواند چیزی را که در خلوت قابل‌تحمل است، در برابر نگاه جامعه به مسئله‌ای غیرقابل‌تحمل تبدیل کند.

پاسخ

لغو ارسال نظر لغو پاسخ

مطالبی که ممکن است دوست داشته باشید.

تلاش کن و امیدوار باش

15 شهریور 1397

ایکیگای شما در زندگی چیست؟

1 مرداد 1398

شبه‌حقیقت: تناسبی بین شواهد و تصورات

7 بهمن 1401

بوئتیوس، بریکولاژ و تاب‌آوری

15 مرداد 1405

اگر اندکی پایین‌تر بود آسمان…

17 اسفند 1401

درباره‌ی کووید۱۹ و جهان پساکرونا

6 فروردین 1399

اضطراب منزلت

28 آبان 1397

مرهم داغ دل امیدوار من کجاست؟

14 شهریور 1397

آه از آن رفتگان بی‌برگشت

26 فروردین 1399

علاج یأس با فهم درمیانگی

15 اسفند 1401

دسته بندی

  • تفکر  نقادانه (۲۳)
  • جهان دیجیتال (۱۸)
  • روانشناسی اجتماعی (۱۸)
  • فیلم (۵)
  • کتاب (۵۷)
  • گفتگوها (۳)
  • یادداشت‌ها (۱۱۶)

آخرین نوشته ها

  • فرهنگ از مرگ و زندگی قوی‌تر است
  • ما لعبتکانِ این فلک…
  • الِژیا و غربتِ غریب
  • ورتر و مرزهای خویشتن
  • شرط‌بندی – آنتون چخوف
  • وداع پوشکین با دریا
  • زمانمندی و Still Point
  • بوئتیوس، بریکولاژ و تاب‌آوری
  • چرخ بخت | Rota Fortunae
  • ماجرای سفر من و زوربا

دیدگاه ها

  • ابی در فرهنگ از مرگ و زندگی قوی‌تر است
  • صادق در ما لعبتکانِ این فلک…
  • ابی در ما لعبتکانِ این فلک…
  • رها در الِژیا و غربتِ غریب
  • صادق در ورتر و مرزهای خویشتن
  • ابی در شرط‌بندی – آنتون چخوف
  • دامون در شرط‌بندی – آنتون چخوف
  • صادق در شرط‌بندی – آنتون چخوف
  • رها در زمانمندی و Still Point
  • کاویان در زمانمندی و Still Point

RSS وبلاگ روانشناسی اجتماعی

  • خانه
  • کتاب
  • وبلاگ روانشناسی اجتماعی
  • تماس با من

@2017 - تمام حقوق این سایت، متعلق به شهلا صفائی است.