نوشته های گاه و بی گاه من
امروز، ماجرایی پیش آمد که باعث شد تصمیم بگیرم برای یک روز از کوچ روانشناسی اجتماعی و هماندیشی کمی فاصله بگیرم و بجای حرف زدن های بی وقفه، کمی هم…
نوشته های گاه و بی گاه من
امروز، ماجرایی پیش آمد که باعث شد تصمیم بگیرم برای یک روز از کوچ روانشناسی اجتماعی و هماندیشی کمی فاصله بگیرم و بجای حرف زدن های بی وقفه، کمی هم…
پیشنوشت: این نوشته هیچ خاصیتی ندارد و فقط به بهانهٔ خالی کردن یک ذهن پرتشویش نوشته شده. از آن دست حرف هاییست که نه بازخوانی خواهد شد و نه ویرایش.…
روزهاست به این فکر میکنم که «شفاف نبودن» چقدر به آدمها و روابطشان آسیب میزند؛ چقدر صمیمیتها را خراب و دوست داشتنها را تیره و تار میکند. مبهم بودن در…
امروز با نوشتهای از یکی از دوستانم مواجه شدم که در مقام کارشناس رسانه و کسی که دغدغههای فلسفی را به خوبی میفهمد؛ فردی را که سالهاست دغدغه رشد مهارتهای…
از وقتی یادم میآید و خودم را شناختم همواره روی واژهها و مفاهیمشان کنجکاو و حساس بودم. خودم هم سعی میکردم در حرف زدن و نوشتن، این موضوع را رعایت…
مدیریت وکنترل عواطف و احساسات، خیلی اوقات دغدغهٔ من بوده؛٫ هرچند همیشه عادت دارم روند را ببینم و به رویداد بسنده نمیکنم. نگاه رویدادمحور، به اعتقاد من یک نگاه سطحیست…
توی تاکسی بودم و غرق افکارم به رفت و آمد ماشین ها زل زده بودم؛ موزیک، بیوقفه در گوشم مینواخت بیآنکه فکر کنم چه میگوید.. مسافر کناریام گفت: آقا میشه…
گاهی اوقات دلتنگم دلتنگ چه چیزی یا چه کسی… نمی دانم. فقط گاه و بیگاه، خیالاتم سر از خاطراتی درمیآورند که روزهای دشوار، پناه امن این روح سرکش بود. درونم…
روزها قبل بود که فاخته های پدر و مادر، مشغول آشیانه سازی روی کانال کولر خانه ام بودند. و من خوشحال و ذوق زده از داشتن دوستانی جدید و این…
وسوسه ی امید، حس عجیبی ست. حتی وقتی سهمگین ترین طوفان ها، سرنگون ات کرده، وادارت می کند تا به زندگی با تمام قدرت بچسبی، حتی اگر آن قدرت، امروز…
مدتی قبل، فرصتی پیش آمد و به طبیعت بکر و زیبای ماسال رفتم. روستای اولسبلنگا و حتی ارتفاعاتی بسیار بالاتر تا مشهد میرزا کوچک خان جنگلی. داشتن همقدم و همسفرانی خوب…
پیش نوشت: همهٔ ما کموبیش با اثرات کم خوابی مثل: بداخلاقی، سردرد،اضافهوزن،حواسپرتیوعدمتمرکز،افزایشفشارخون و بیماریهای قلبی،ناتوانییادگیری و مشکلات حافظه و.. آشنا هستیم. آنچه که برای من در میان محتوای دومقالهای که…
میدویدم میان گندمزاری بیانتها و خوشه خوشه شادی میچیدم و شب در گلدان خانهام میگذاشتم. فردا خانهام گندمزاری دیگر بود و من، دخترکی که در انتظار تو بر تن این…
اینروزها بیش از هرچیز دلم رهایی میخواهد آسوده و سبکبال روی دستان باد.. آنقدر سبک که هیچکس حضورم را نفهمد! فارغ و قهقهه زنان میان وسوسهٔ تن عریان شاخسارِ بیتاب…
