نوشته های گاه و بی گاه من
صدای آواز زنی محزون از دور به گوش میرسد؛ غم و وحشتی سنگین به جانم میاندازد. بیقرار و پریشانم. دنبال صدا به این سو و آن سو گردن میکشم ولی…
نوشته های گاه و بی گاه من
صدای آواز زنی محزون از دور به گوش میرسد؛ غم و وحشتی سنگین به جانم میاندازد. بیقرار و پریشانم. دنبال صدا به این سو و آن سو گردن میکشم ولی…
به عابران نگاه میکنم؛ به دخترانی که روسری را دور گردنشان پیچانده و با غروری دلهرهآور گام برمیدارند. به آدمهای مصمم و امیدواری که منتظر ایستادهاند برای فریاد زدن. به…
Photo: Mortezakhosravi جخ امروز از مادر نزادهام نه عمرِ جهان بر من گذشته است. نزدیکترین خاطرهام خاطرهی قرنهاست. بارها به خونِمان کشیدند به یاد آر، و تنها دستآوردِ کشتار…
Melikasaeeda دیشب حین مطالعه، به پیماننامه حقوق کودک برخوردم. پیمانی تاریخی که سی و دوسال پیش-۲۹ آبانماه ۱۳۶۸- به امضای تمام رهبران جهان رسید و طی آن متعهد شدند…
اتفاقی که این سه هفته در خیابانهای ایران به راه افتاد و همچنان نیز ادامه دارد به من گویی جان تازهای بخشید. شاهد متولد شدن یک اتفاق و مفهوم تازه…
Photo:Mike Chai ایستادهام روی پل عابر پیاده و عبور و مرور ماشینها را تماشا میکنم. هربار که این بالا میآیم-گویی تنها پناه امن و نهانم باشد؛ از تمام هست و…
یک-برایش نوشتم: «تا حالا شده کسی با شنیدن آهنگ یار شیرین لیلا فروهر گریه کرده باشه؟» داشتم ورزش میکردم و پادکست گوش میدادم، برای دومین بار اپیزود «دیوانه است آنکه…
دو ساعتی میشود که حس میکنم بار سنگینی را از روی دوشم زمین گذاشتم. مادامی که درگیر رسم و رسومات و تشریفاتی-هرچقدر هم به آنها باور و اعتقادی نداشته باشی،…
یک: ما با مرگ-آن چیز پیش پاافتادهی بیهمتا- خوب کنار نمیآییم. نمیتوانیم مثل باقی چیزها مرگ را بخشی از یک قاعدهی کلی ببینیم. به قول ادوارد مورگان فوستر، «درک…
_ پدربزرگ عزیز، به من فرمان بده. با تبسمی دست بر سرم نهادی. دست نبود، آتشی رنگارنگ بود. شعله تا بن مغزم دوید. _فرزندم، برس به آنچه میتوانی. صدایت جدی…
پیشنوشت: یادداشت زیر، تلاش برای پاسخ به بیانیهایست که دغدغهاش از سالها قبل آغاز و امروز نوشته شده است؛ نخبه کیست؟ متن بیانیه نخبهاندیشی (+) پیش از هر چیز، بر خود…
به آرشیو موسیقی چندسال گذشته سرک کشیدهام. بیآنکه خاطرهای برایم تداعی شود دچار ملغمهای از احساسات متضاد و شاید متناقض شدهام. شبیه کسی که لبخندی به چهره دارد ولی چشمانش…
چندروز از آغاز سیسالگیام گذشته بود و در سکوت آنروزها یک چیز را خوب میدانستم؛ و آن، این لحظهای بود که قرار بود از سیسالگیام بنویسم! در خیالم در زمان…
مدتیست جملهی آدورنو ذهنم را به خود مشغول کرده. در هر فرصتی این سوال را از خود میپرسم: آیا زندگی بد را میتوان خوب زیست؟ گاهی با کمی تغییر، میپرسم:…
