دهر کودکی است که نرد میبازد. پادشاهیِ یک کودک
این قطعه کوتاه و غریب از هراکلیتوس، یکی از کهنترین تصاویری است که فلسفه از نسبت جهان و بازی بهدست داده است. دَهر، زمان یا آن ساحتی از هستی که همهچیز در آن پدید میآید و از میان میرود، در هیئتِ حکیمی سالخورده، فرمانروایی مقتدر یا خدایی عبوس ظاهر نمیشود. کودک است و بازی میکند؛ و شگفتتر آنکه پادشاهی نیز از آنِ همین کودک است.
اگر بازی را آنگونه که در زبان روزمره میفهمیم در برابر «امر جدی» قرار دهیم سخن هراکلیتوس تقریبا نامفهوم جلوه میکند. چگونه ممکن است آنچه بر جهان فرمان میراند، بازی کند؟
شاید مسئله دقیقا همینجاست: بازی نقطه مقابل جدیت نیست؛ نوع دیگری از جدیت است؛ جدیتی که هنوز به تصلب بدل نشده، خود را حقیقت نهایی نمیپندارد و میتواند در دل ضرورت، امکان را نیز ببیند.
شیلر قرنها بعد، از سوی دیگری همین مسئله را مطرح میکند. به تعبیر او، انسان زمانی به تمام معنا انسان میشود که بازی میکند؛ یعنی هنگامی که تلاش برای برقراری هرگونه سروریِ مفهومی یا فیزیکی بر افراد یا چیزها را به حالت تعلیق درمیآورد. بازی در این معنا تفنن پس از پایان کارهای جدی زندگی نیست. برعکس،لحظهای است که انسان از سلطهی ضرورت و اجبار فاصله میگیرد و امکانی برای آزادی مییابد.
اما اگر جهان خود سراسر بازی باشد، آدمی بازیگر این بازی است یا بازیچهی آن؟
افلاطون در قوانین عبارتی دارد که میتواند نقطه عزیمت این پرسش باشد:
خدا یگانه چیزی است که بهراستی جدی است در حالیکه آدمی عروسکی است که خدا برای خودش ساخته است.
و در همان موضع میگوید:
گرچه امور انسانی در خور چندان اعتنایی نیست با اینهمه وقت خود را صرف آن میکنیم.
در نگاه نخست، این سخنان ممکن است به تحقیر زندگی آدمی تعبیر شوند اما اهمیت تصویر افلاطونی دقیقا در نسبت پیچیدهی میان بازیچه بودن و بازی کردن است. انسان از آنرو که بازیچه است از بازی کردن معاف نمیشود.
ما وارد جهانی شدهایم که قواعد بنیادی آن را خودمان ننوشتهایم. هیچکس زمان تولدش را انتخاب نکرده، بدنش را از عدم طراحی نکرده، مرگ را اختراع نکرده و قوانین طبیعت را به رأی نگذاشته است. پیش از آنکه بتوانیم تصمیم بگیریم بازی کنیم یا نه، خود را در میانهی بازی یافتهایم.
خیام این وضعیت را با صراحتی حتی بیرحمانهتر بیان میکند:
ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
انسان خود را در برابر فلکی مییابد که میگردد، میآورد، میبرد و قواعدش را از او نمیپرسد. در این بازی، آدمی حتی صاحب مهرهها نیست بلکه خود، مهره است.
آنچه این تصویر را به هراکلیتوس و افلاطون نزدیک میکند این است که در هر سه، چیزی از مرکزیت و جدیتی که انسان برای خود قائل است پس گرفته میشود. انسان دیگر مرکز ثقل جهان نیست؛ جهان برای او و مطابق مقاصد او برپا نشده است. نزد افلاطون، تنها خداست که براستی جدی است و آدمی عروسک اوست؛ نزد خیام، فلک لعبتباز است و ما لعبتکان؛ و نزد هراکلیتوس، حتی فرمانرواییِ دَهر نه به انسان، نه حتی به هیئت حکیمی بالغ، که به کودکی بازیکننده سپرده شده است.
اگر بازی صرفا نامِ امرِ بیهوده و غیر جدی بود نمیتوانست حامل چنین تصاویری باشد. نمیشد با آن از دَهر سخن گفت، نسبت خدا و انسان را صورتبندی کرد یا آدمی را در برابر فلک قرار داد.
بازی برای آنکه بازی باشد باید جدی گرفته شود؛ اما درست آن لحظه که قواعد خود را تنها قواعد ممکن بپندارد، چیزی از ماهیت بازی را از دست میدهد. از این منظر بازی نظمی است که به تمامیت خود وفادار میماند، بیآنکه آن تمامیت را با تمام هستی یکی بگیرد.
کودکِ هراکلیتوس بازی میکند، اما بازی در برابر امر جدی قرار ندارد؛ پادشاهی او همان بازی اوست. همین قرابت غریب میان بازی و والاترین صورت جدیت است که قرنها بعد در نیچه پژواکی تازه پیدا میکند.
نیچه در پایان سه دگردیسی جان مینویسد:
کودک بیگناهی است و فراموشی، آغازی نو، یک بازی، چرخی خودچرخ، جنبشی نخستین، آری گفتنی مقدس. آری برادران، برای بازیِ آفریدن، به آری گفتنِ مقدس نیاز است.
بازی در اینجا نه فراغت از امر مهم است و نه سرگرمی در حاشیه زندگی. آنچه باید آفریده شود، باید بتواند بازی شود؛ و آنچه میتواند بازی کند، هنوز توانِ آغاز کردن دارد. کودک نه از این حیث که از سنگینی جهان بیخبر است بلکه از آنرو مهم است که رابطهاش با جهان هنوز به تصلب نرسیده است. میتواند در آن حاضر باشد بیآنکه حضورش به میلِ تصاحب آن بدل شود؛ میتواند چیزی را جدی بگیرد بیآنکه آن را به امر مطلق تبدیل کند.
از همینروست که نیچه در «این است انسان» مینویسد:
روشی بهتر از بازی [کردن] برای پذیرش وظایف سنگین ندیدهام و این [بازی] نشانهای از عظمت و پیششرط مهم آن است.
از این منظر میتوان گفت آزادی نه در شکستن صفحهی بازی و نه در خیالِ نوشتن همهی قواعد آن از نو، بلکه در فاصلهی ظریفی پدیدار شود که میان بازیچه بودن و بازی کردن وجود دارد: در توانِ آغاز کردن در دل آنچه پیش از ما آغاز شده است؛ در جدی گرفتن بازی، بیآنکه قواعدش را با تمام حقیقت یکی بدانیم.
شاید از همین روست که در تصویر هراکلیتوس، پادشاه جهان نه حکیمی سالخورده است و نه فرمانروایی عبوس؛
کودکی است که نرد میبازد.

منابع:
- خراسانی، شرفالدین، نخستین فیلسوفان یونان، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۹۵، ص ۲۳۹.
- سپهران، کامران، تئاترکراسی در عصر مشروطه، نیلوفر، ۱۳۸۸، ص ۲۹.
- افلاطون، دورهی آثار افلاطون، ترجمهی محمدحسن لطفی، خوارزمی، ۱۳۹۸، جلد چهارم، رسالهی قوانین، ۸۰۲–۸۰۳، ص ۲۱۰۳.
- نیچه، فریدریش، چنین گفت زرتشت، ترجمهی داریوش آشوری، آگه، ۱۳۹۶، ص ۳۹.
- نیچه، فریدریش، این است انسان، ترجمهی سعید فیروزآبادی، جامی، ۱۳۹۸، ص ۵۵.
- خیام، رباعی «ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز».
