میهمانیای در عصری پاییزی برگزار میشود و گفتگوی جالبی میان حاضرین دربارهٔ اشد مجازات درمیگیرد. اکثر میهمانان، اعدام را محکوم و معتقدند حبس ابد میبایست جایگزین آن شود.
بانکداری که میزبانشان است با آنان همرأی نیست:
«بهشخصه اعدام را اخلاقیتر و انسانیتر از حبس ابد میبینم. اعدام فرد را درجا میکشد منتها حبس ابد آهسته آهسته. کدام جلاد انسانیتر عمل میکند؛ آنکه در عرض یکی دو دقیقه شما را میکشد یا آنکه طی سالهای متمادی جانتان را میگیرد؟»
در میان میهمانان، وکیلی جوان حضور دارد که وقتی نظرش را می پرسند میگوید:
« مجازات اعدام و حبس ابد به یک اندازه غیراخلاقیاند اما اگر ناچار بودم میان آنها یکی را انتخاب کنم، قطعا حبس ابد را برمیگزیدم. زندگی کردن به هرنحوی بهتر از مرگ است.»
بحث داغی درمیگیرد و بانکدار عنانش را از دست می دهد و روی این موضوع شرط سنگینی میبندد؛ بانکدار پولدار سر پولش و مرد جوان سر آزادیاش شرط میبندند.
ـ…شما پنج سال در حبس انفرادی نمیمانید!
+…پنجسال نه، بلکه پانزده سال میمانم!
تصمیم میگیرند که مرد جوان سالهای حبس خود را تحت شدیدترین نظارتها در یکی از اتاقهای باغ بانکدار سپری کند. طی این پانزده سال، مرد جوان از این حق که حتی قدم از آستانهٔ اتاق بیرون بگذارد، دیدن مردم، شنیدن صدای آنان و دریافت نامه و روزنامه محروم است.
مرد جوان اجازه دارد که ساز و کتابهایی داشته باشد، نامه بنویسد، شراب بنوشد و سیگار بکشد. طبق توافق، یگانه راهی که زندانی میتواند با دنیای بیرون ارتباط داشته باشد از طریق پنجرهٔ کوچکی است که به همینمنظور ساخته شده. درواقع او میتوانست از طریق نوشتن درخواستش، مایحتاجش مثل کتاب، شراب و… را به هر میزانی که میخواست از طریق پنحره دریافت کند.
کوچکترین تلاش زندانی در جهت نقض شرایط حتی اگر دو دقیقه به پایان حبس مانده باشد بانکدار را از قید و بند پرداخت شرط رها میکرد.
در اولین سال حبس، چنانکه از یادداشتهایش میتوان قضاوت کرد بشدت از بیهمدمی و افسردگی رنج میبرد.شب و روز پیانو مینواخت و سیگار و شراب را پس میزد.
در سال دوم دیگر صدای پیانو به گوش نمیرسید و زندانی تنها خواستار آثار کلاسیک شده بود.
در سال پنجم، آوای موسیقی دوباره به گوش رسید و زندانی خواستار شراب شد. کتاب نمیخواند، گاهی شبها مینوشت و صبحها نوشتههایش را پاره میکرد. بارها صدای گریهاش شنیده شد…
در نیمهٔ دوم سال ششم، زندانی مشتاقانه شروع به مطالعهٔ زبانها و فلسفه و تاریخ کرد.در طول چهار سال، ششصد جلد کتاب به درخواست وی تهیه شد.
بعد از سال دهم، زندانی بدون آنکه تکانی بخورد پای میز مینشست و انجیل میخواند. بعد از آن نوبت به الهیات و تاریخ دین رسید.
در دوسال آخر حبس، زندانی کتابهای جورواجور بسیاری خواند. مدتی علوم طبیعی، سپس کتابهای بایرون و شکسپیر، یا رسالههایی دربارهٔ فلسفه و الهیات را درخواست کرد.
مطالعات او آدم را به یاد مردی در میان تکههای کشتی به گلنشستهاش میانداخت که در تلاش برای نجات زندگیاش، مصرانه از تختهپارهای به تختهپارهٔ دیگر چنگ میزد…
از طرفی بانکدار در این پانزدهسال با قمار در بورس سهام و سفتهبازیهای خطرناک، از ثروتش کاسته و حالا از تصور پرداخت تمام داراییاش به زندانی بر خود میلرزید.
فردا ساعت ۱۲ موعد شرطبندی تمام میشد و مرد آزادیاش را دیگربار بدست میآورد. بانکدار، تنها راه نجات خود را در مرگ زندانی میدید.
بنابراین ساعت ۳ صبح به باغ رفت و کلید دری را که پانزدهسال بود باز نشده بود از جای امنش برداشت و با احتیاط مهر و موم در را کند و قفل را باز کرد و وارد شد.
زندانی بیحرکت پشت میز خوابش برده بود. پیش از اینکه نقشهاش را عملی کند چشمش به یادداشتی روی میز افتاد…
«ساعت دوازده فردا آزادیام را بار دیگر بهدست خواهم آورد و این حق را خواهم داشت تا با بقیهٔ مردم معاشرت کنم. اما پیش از ترک این اتاق و دیدن آفتاب لازم میدانم چندکلمهای به شما بگویم. در پیشگاه خداوندی که ناظر من است،با هوشیاری کامل به شما میگویم که از آزادی و زندگی و تندرستی و همهٔ چیزهایی که در کتابهای شما موهبت دنیوی نامیده میشود، بیزارم!
پانزدهسال به میل خود زندگی دنیوی را مطالعه کردم. درست است که در طول این زمان نه دنیا را دیدم و نه مردم را، اما با خواندن کتابهای شما شرابهایی ناب نوشیدم، آواز خواندم، در جنگلها گوزن و گراز وحشی شکار کردم، عاشق زنان شدم – زیبا به لطافت ابرها و آفریدههای سحر شاعران و نابغههای شما-؛ زنانی که شبها به سراغم میآمدند و در گوشهایم قصههای دلانگیزی زمزمه میکردند که مدهوش میشدم!
با خواندن کتابهای شما، تا قلههای «البرز»و «مون»بلان صعود کردم و از آنجا طلوع خورشید را دیدم و غروب را، که آسمان و اقیانوس و قلهها را با رنگهای طلایی و آتشین آغشته میکند تماشا کردم. از آنجا برق نوری را دیدم که ابرهای سیاه را میشکافد. جنگلهای سبز، مزارع، رودخانهها، دریاچهها، شهرها را دیدم. آواز زنان افسونگر و نوای نیِ چوپانها را شنیدم. بر بالهای شیاطین جذاب، که پروازکنان به سوی من میآمدند تا از خدا با من سخن بگویند دست کشیدم. با خواندن کتابهای شما، خود را به میان مغاکی بیپایان پرتاب کردم؛ معجزهها کردم، قتلها، شهرها را به آتش کشیدم، دینهای جدید را اشاعه دادهام و همهٔ کشورها را تسخیر کردم.
کتابهای شما من را خردمند کردند. همهٔ آنچه در طول عصرها فکر خلاق بشر پدید آورده در محفظهٔ کوچک جمجمهٔ من متراکم شده است. میدانم که از همهٔ شما خردمندترم!
من از کتابهای شما بیزارم و از خرد و از موهبتهای این جهان هم! همهٔ اینها بیارزش، فانی، واهی، فریبندهاند؛ مثل سراب. شما ممکن است مغرور و خردمند و خوب باشید، منتها مرگ چنان شما را از صفحهٔ زمین محو میکند که گویی چیزی بیش از موش کور نبودهاید. اعقاب و تاریخ و نبوغ فناناپذیرتان همگی با این کرهٔ خاکی، یا خواهید سوخت یا منجمد خواهید شد.
شما عقلتان را از دست دادهاید و به بیراهه افتادهاید. کذب را بهجای حقیقت و زشتی را بهجای زیبایی پذیرفتهاید. همانطور که اگر درختان سیب و پرتقال به ناگهان بهجای میوه قورباغه و مارمولک بدهند یا گلهای رز بوی اسب عرقکرده بدهند، شما حیرت خواهید کرد. من نیز متعجبم از اینکه شما بهشت را با دنیا عوض کردهاید!… نمیخواهم شما را درک کنم!
من در عمل به شما ثابت خواهم کرد که از هرآنچه شما برای آن زندگی میکنید بیزارم. اکنون، از مبلغی که زمانی در رویاهایم به بهشت میماند و اکنون، از آن بیزارم صرفنظر میکنم. جهت محروم کردن خویش از آن پول، پنج ساعت پیش از زمان مقرر، از اینجا خارج خواهم شد و بدینترتیب، قرارداد نقض میشود…!»
بانکدار کاغذ را روی میز گذاشت، سر مرد غریبه را بوسید و گریان از کلبه خارج شد.
صبح روزبعد، نگهبان سراسیمه به سراغ مرد رفت و گفت زندانی را دیدهاند که از پنجرهٔ اتاق به باغ پریده و به سمت در رفته و ناپدید شده است…
Image Source: (+)

۱ نظر
این یکی از اولین داستان کوتاه های چخوف بود که خوندم هنوزم یادمه با جزییات راستش برام سوال بود میشه کتاب ها رو جایگزین زندگی واقعی کرد تلاشم رو هم در نوجوانی کردم نشد برای من نشد