Image Source:Here
یک ـ
کیسهای نخنما روی استخوان و گوشتِ چروکیده
بوئتیوس
این جملهی غریب، اعترافی بود که بوئتیوس چهل ساله، وقتی در محبس، مأیوسانه چشم به راه رسیدن جلاد بود در وصف بدنش نوشت…
قرن پنجم میلادی برای رومیها عصر ظلمت بود؛ روزگار زوالِ سرزمینی ناامید و غارت شده.اما با فرارسیدن حکومت تئودوریک که رقیب اصلی خودش را به ضرب چاقو در یک میهمانی کنار زده بود کورسوی امیدی به احیای ارزشهایی هویدا شد که قریبِ پنج قرن نه تنها بارقه و ضربان چشمگیری نداشت بلکه اغلب در محاق بود.
تئودوریک اما تلاش کرد با احیای برخی ظواهر سنتی مثل ردای بنفش، سکههایی شبیه به نمونههای امپراطوری، مرمت ویرانههای شهر و البته تجدید حیاتِ مجلس سنا، به کالبد از نفسافتاده و بیدفاعِ رومِ افسانهای جان تازهای ببخشد.
تئودوریک که از میان ژرمنها سر بر آورده بود و سواد خواندن لاتین یا یونانی نداشت به خوبی میدانست که نزد نخبگان رومی در نهایت غاصبی بیسواد و بربر است که حالا دری به تخته خورده و دست بر قضا بر تخت حکمرانیِ روم تکیه زده.
در نتیجه دریافته بود که به خردمندی اصیل و قابل اعتماد در میان رومیها نیاز دارد. برای او بوئتیوس همین چشم و گوشِ آزموده بود.جوانی رشکآور از تیرهی آنیچیا. خانوادهای که قرنها در روم، عزت و احترام فراوانی داشت؛ پدرش کنسول بود و وقتی مُرد سیماکوس، کنسول و سرفرماندار روم و البته رییس مجلس سنا، این پسر یتیم (بوئتیوس) را به فرزندی گرفت و بهترین معلمها را در اختیارش گذاشت.
بوئتیوس در همان کودکی استعداد حیرتآوری در تسلط به یونانی، لاتین، نجوم، ریاضی و موسیقی به نمایش گذاشت.او وقتی به بزرگسالی رسید در کنار اسقف، یکی از اعضای ارشد حلقهی همراهی شاهِ بربرِ زمانهاش بود. بوئتیوس وقتی سی ساله شد مانند پدر و پدرخواندهاش مقام کنسول را بدست آورد.او یک کتابخوار به تمام معنا بود. به هرفرصتی راهی کتابخانه میشد و آثار سیسرون و سنکا و تمام مکتوبات افلاطون و ارسطو را میبلعید. اشتهای سیریناپذیر او به فلسفه، احتمالا ریشه در تحقق این آرمان افلاطونی داشت که بر آن بود برای هدایت یک حاکم به یک فیلسوف نیاز است.
او سال ۵۲۲ میلادی به سِمت ریاست دفتر خاندان شاهی و در عمل به نخستوزیری و سرپرستی دولت دست پیدا کرد. اما مشکل اینجا بود که از چهارسال پیش از این لحظه، یعنی با مرگ جانشین تئودوریک، شکافهای شدید و عمیقی در قدرت ایجاد شده بود و آن احساس امنیت و اعتمادی که شاه داشت، آشکارا رو به زوال میرفت… تضادهای شدید میان تفسیرهای عقیدتی شاه و نخبگان رومی، پیشینهی رفتار این حاکمان با نخبگان و تمام آنچه سالها تحت عنوان غارت و دسیسه در اذهان باقی مانده بود بار دیگر مثل آتش زیر خاکستر گُر میگرفت و آماده بود تا کاخ حکمرانی شاهِ بربر را بزودی خاکستر کند.
یکسال بعد از اینکه بوئتیوس عملا سرپرست دولت شده بود از دو سو خیانت دید؛ هم از سوی شاه و هم از سوی خویشاوندان. درباریان، نامههایی احتمالا جعلی نوشته بودند که از توطئه علیه شاه خبر میداد و سناتورهای رومی را به دسیسهچینی متهم میکرد. در صحن شورا بوئتیوس دفاعی تمامقد از سنا انجام داد اما برخلاف تصورش ماجرا نتیجهای معکوس داشت؛ تئودوریک دستور داد تا او را دستگیر کنند و در مزرعهای دورافتاده در اسارت نگه دارند. بعد به سنا فرمان داد حکم اعدام بوئتیوس را به جرم توطئه صادر کنند. بوئتیوس در محبس میگفت علت تمامی اینها این است که من امنیت سنا را میخواستم و هیچگاه از این خواسته دست برنخواهم داشت. به زعم ایگناتیف، او همان چیزی بود که امروز با نام زندانی سیاسی میشناسیم.
بوئتیوس شاگرد دو تن از فیلسوفان رواقی بود سیسرون و سنکا. اندیشههای رواقی برای او در محبس راهی بود تا بر آنچه رفته مویه نکند. روزی در ظُلام زندان نوشت:
از میانِ تمامِ مصیبتهای سرنوشت، فلاکتبارترینش یادآوری تجربه شادی در گذشته است.
ما نمیدانیم بوئتیوس در محبس اجازه ملاقات با همسر و یا تورق کتابهای محبوبش را داشت یا نه، اما او با هرچه داشت آغاز کرد. خیال و خلاقیت و حافظهاش را به کار گرفت؛ در سلول با پَرهیبِ زنی باشکوه دمخور شد و مُلهِم از واژه یونانی حکمت (سوفیا)، نام این زن خیالی را گذاشت فیلوسوفیا. در دنیای برساختهی بوئتیوس، فیلوسوفیا ردایی داشت مزین به تِتا (نماد حکمت). جامهاش به دست منازعان فلسفیِ غارتگر پاره پاره شده بود؛ در دست راست کتب فلسفه داشت و در دست چپ عصای دانش.سوفیا در زندان همدم او شد، اشکهای جاریِ کنسول درهمشکسته را شست و تلاش کرد رشتههای گسیخته عقلش را وصله بزند. بله، او وصلهکاری چیرهدست بود درست مثل خودِ خیالپرداز زندانی.
بوئتیوس از ترس و عجز و زجری که از بیعدالتی دوران میکشید گلایه میکرد و فیلوسوفیا با عقل و منطق و آموزههای فلسفی دلداریاش میداد. بوئتیوس از دلِ همین تقلاها گفتگویی خلق و مکتوب کرد که نامش را تسلیبخشی گذاشت. متنی که به زعم ایگناتیف تأثیری ماندگار بر خوانندگان آتی خود گذاشت.از جمله بر دانته، ملکه الیزابت اول و البته تامِس مور. و این به لطف مهارت برجستهی بوئتیوس در تصویرسازی از شخصی است که بحرانی بنیادین را تجربه میکند، به بدن خود مینگرد و بههم خوردن دندانهایش از ترس را حس میکند و برای مهار آشوب درونیاش از اندوه و هراس در تقلاست.
اگر نوشتن، بوئتیوس را تسلی داده باشد آرامش خاطری تدریجی بوده ساخته از عباراتی واژه به واژه دردناک همچون سندی بر تقلاهای خویش. از اینطریق او کمی بر دنیای درونیاش تسلط یافته و بهاین ترتیب توانسته ظرفیت کنار آمدن با زندان را بیابد. میتوان ذهن بوئتیوس را در حال اندیشیدن به آن لحظهی مهیب پیشرویش خواند؛ غرق در افکار خود میگوید: برخی مردم بینهایت از رنج کشیدن هراس دارند؛ آنها برخلاف تصورشان میتوانند رنج را تاب بیاورند و برخی دیگر که رنج را یکسره خوار میشمارند درحقیقت یارای تحملش را ندارند…
دوـ در میان صنعتگران قدیم فرانسوی، «بریکولاژ» Bricolage به معنای ساختن چیزی جدید با استفاده از پسماندها بود. درواقع بریکولاژ در لغت یعنی ساختن از راه ترکیب کردن؛ یعنی ترکیب آنچه اکنون در دسترس داریم برای خلق چیزی جدید.
در قلمرو اندیشهورزی، بریکولاژ لفظی بود که لوی اشتراوس در تلاش برای تبیین ذهن انسان بدوی از آن بهره برد.به باور او بریکولور با بهره بردن از چیزهایی که در دسترس داشت و اغلب به این هدف گردهم آورده بود که شاید روزی به درد بخورند چیزهای جدیدی میساخت.برای بریکولور مسئله این نیست که برای رسیدن به چیزی،چه چیزی نیاز است، بلکه مسئله این است که با آنچه اکنون دارم چه میتوان کرد.
به بیان دیگر بریکولورها یا همان آدم مرقعپرداز یا وصلهکار، آدمهای خلاقیاند که در اوضاع بحرانی وقتی همه مات شدهاند با داشتههای خود چیزی میسازند یا کاری میکنند تا بحران را تاب بیاورند.
گفتهاند رابعه بلخی که به علت فاش شدن راز عشقش به بکتاش در گرمابهای مهر و مومشده با رگهای بریده رها شده بود تا آخرین دم با خون خود روی دیوار شعر نوشت.
سنکا در تبعید، جستارهای تسلی را نوشت و کُنت دوتریسی در سایه حکم اعدام با گیوتین، وسط سلولی مخوف و خونآلود در فرانسهی دوران وحشت علم نوپای ایدئولوژی ـ شناخت منشأ ایدههای انسانی ـ را بنا کرد.
بریکولور بودن یعنی فهم آنکه برای ساختن، برای تابآوری، برای یافتن راه، لزوما نیازی به یافتن مادهخامهای بزرگ، کلان یا عجیب نداریم. یک وقتهایی مادهخامهای بزرگ، خود میتواند مانعی برای بهرهمندی از مادهخامهایی باشد که پیش چشم ما کوچک جلوه میکنند اما برای تابآوری کارامدی بیشتری دارند.
برداشتن تکهپارچهای از روی سر و باددان موها در جایی ممنوع برای رساندن پیام، بریکولاژ است.
سه ـ در بخشی از رمان «آنسوی آینه» نوشته لوییس کَرول، آلیس همان مسافر سرزمین عجایب بهوقتِ همراهی با ملکه سرخ درحالیکه برای همقدم شدن با ملکه به تقلا افتاده و نفسش تنگ شده میگوید: در کشور ما اگر مدتی سریع بدوی، مثل الان خودمان که داریم میدویم معمولا به جایی میرسیم.
ملکه جواب میدهد: چه کشور کُندی! اینجا باید با تمام وجود بدوی که سر جای خودت بمانی. اگر میخواهی به جایی برسی باید لااقل دوبرابر سریعتر بدوی!
تاب آوری در مقابل بحران، احتمالا چیزی شبیه دویدن با ملکه سرخ است؛ قرار نیست پیروز شوی، قرار نیست ملکه را ببری، در بهترین حالت میتوانی با او مساوی کنی. اما حتی اگر کمی هم عقب بمانی باز کافیست.
