کوچ – شهلا صفائی
  • خانه
  • کوچ | فهرست
    • گفتگوها
    • تفکر  نقادانه
    • جهان دیجیتال
    • روانشناسی اجتماعی
    • یادداشت‌ها
  • کتاب
  • تماس با من

کوچ – شهلا صفائی

آن‌چـه می‌خوانَـم و می‌آمـوزَم

  • خانه
  • کوچ | فهرست
    • گفتگوها
    • تفکر  نقادانه
    • جهان دیجیتال
    • روانشناسی اجتماعی
    • یادداشت‌ها
  • کتاب
  • تماس با من
یادداشت‌ها

رویاها باید به مقصد برسند

21 تیر 1397
رویاها باید به مقصد برسند

گاهی اوقات دلتنگم
دلتنگ چه چیزی یا چه کسی… نمی دانم.

فقط گاه و بیگاه، خیالاتم سر از خاطراتی درمی‌آورند که روزهای دشوار، پناه امن این روح سرکش بود.

درونم امشب، به قدر غربت تمام دنیا، فریادی بی‌پایان سرداده.
غربتی که از دوری من و آنچه می‌خواستم؛ دوری من و خاطراتم، این‌روزها تا سقف همین اتاق دنج و ساکت، قد کشیده.
ولی مگر رویای آدم را هم به زور می‌توانند بگیرند؟
دستِ کم، درمورد خودم می‌دانم که «هرگز»

من و رویاهایم
چون یک روح، سفر می‌کنیم
به تمام خاطرات روزهای گذشته و تمام نقشهٔ روزهای نیامده.

آدم‌ها فراموش میکنند که گاه در ناگهانی‌ترین لحظه، ارزشمندترین «دارایی»شان؛
جهانشان از دست می‌رود.

ولی من «دوستت‌دارم» نگفته‌ای در دل ندارم
همچنانکه «زندگی‌های نکرده»
و حسرت «خواستن» و‌ «داشتن» و «عاشقی کردن‌های بی‌تکرار».

من امروز، حسرت روزهای رفته را ندارم. ولی مگر می‌شود نگران آینده نبود؟
مگر می‌شود به قرارهای پنهانِ روزهای دور فکر نکرد؟
من نگران تمام رویاهایی ام که روزی به دست من و تو شکل گرفتند
رویاها باید به مقصد برسند حتی اگر رویاپردازانش، در دوسوی این جهان، شب‌های بی‌پایان بیداری را با یادهم به آغوش بکشند.

من اندوهم امشب، از حرف‌هایی نیست که نگفته‌ام
از کارهایی نیست که نکرده‌ام
بلکه
از حرف‌هایی‌ست که بعد از این باید گفته شود
و بعد از این باید زندگی گردد.

رویاهای من را هیچ کس نمی‌تواند از من بگیرد
چرا که در تک تک سلول‌های جانم
در عمق روحم
ریشه دوانده و فقط منتظر است تا روزی، جایی، هرچند دور
آن را دردستانمان بگیریم و‌ در همان مزرعهٔ دورافتاده-تنها نقطهٔ امن و بی‌آدم این جهان- رها کنیم.

دلتنگم
دلتنگ چه چیزی یا چه کسی… نمی دانم.
چون بازماندهٔ یک جنگ ناتمام،
با خیالاتم زنده‌ مانده‌ام و رویابازی، چون کلمه بازی‌های اوقات تشویش، مرهم اوقات دلتنگی‌ام شده.

تنها به این فکر می‌کنم که دوباره در کدام لحظه
غافلگیر می‌شوم؟

دوباره در کدام لحظه منتظری تا مرا از خودم بستانی و به جاودانه ترین داستان‌ها بسپاری؟

وقتی چون امشب که دلتنگی به سرم می‌زند،
دردِ خیالات به استخوانم می‌رسد و یک زمستان در سرم یخ می‌زند.
ولی بازهم رویاست که وعدهٔ بهار را از ذهنم پاک نمی‌کند.

من در خودم دوباره جوانه خواهم زد
و دوباره در یک لحظهٔ تاریخی،
در گوشه‌ای از این دنیا
غافلگیرم خواهی کرد.
من به این اتفاق ایمان دارم؛ چنانچه تو؛
چنانچه تمام دیوانگان این کهکشان پریشان احوال.

۲ نظر
15
فیس بوک توییتر گوگل ‌پلاس پینترست لینکدین
نوشته قبلی
دوباره از همان خیابان ها – بیژن نجدی
نوشته بعدی
دنیل گیلبرت

۲ نظر

ابی ۲۲ تیر ۱۳۹۷ - ۴:۳۹ ب٫ظ

من متولد میشم، شیر میخورم، راه می رم، رشد میکنم، می آموزم، می جنگم چون رویا دارم….
و چون رویا دارم پس زنده ام….
این روزها از نو متولد شده ام و سرحال و جنگنده برای رویاهام میجنگم

پاسخ
Ali ۲۳ تیر ۱۳۹۷ - ۰:۱۷ ق٫ظ

شب رازش را به من گفت
تاریکی روز است !
پرده برمیدارد از کپک های وجود
خنجر میشود و تا آخرین قطره خون نوازشت میکند
شب رازش را به من گفت
رویا بازیچه است. تمام که میشود صاحبخانه اجاره اش را طلب میکند

تکرار میشود قصه و شب با خنجری بزرگتر تو را میخواند

رویا از راه میرسد تو را میکشاند به پرتگاه نشانت میدهد که بازیچه نیست تو را حلق آویز میکند و صد ها بار تو را میکشد نشانت میدهد که بازیچه نیست لب بر لبت میگذارد و زندگی میبخشدت نشان میدهد که بازیچه نیست رهایت میکند از زندگی از مرگ از خودت از من
در گوشت زمزمه میکند شب کوتاه است همراهم بیا …
تو اما به پاهای برهنه ات فک میکنی به سرمای سوزان و لباس نداشته ات به خانومک و زلفانش به قرمه سبزی های مادر به بیمه عمر به نوشته ها و حسرت های نداشته ات
سر میگردانی میبینی رویا رفته
تو میمانی و صبح

پاسخ

لغو ارسال نظر لغو پاسخ

مطالبی که ممکن است دوست داشته باشید.

زندگی‌های ما داستان و خاطراتمان ساختگی هستند

29 آذر 1398

نامه ای به آدم خوبه ماجرا

17 آبان 1398

همیشه همه‌چیز مثل همیشه است

1 بهمن 1401

داستان ها با هویت و معنای زندگی ما...

15 آبان 1398

اولسبلنگا و ماسال : خاطرهٔ ساعت ها فلو...

8 اردیبهشت 1397

ارزش ها، خط قرمز و احساس گناه

14 آبان 1398

برای آیندگان

1 اردیبهشت 1399

اگه قصه‌ای برای گفتن نداری برای چی زنده‌ای؟

24 اسفند 1398

ارغوان – هوشنگ ابتهاج

15 فروردین 1399

امروز جهان رنج های کوچکم سقوط کرد

19 دی 1398

دسته بندی

  • تفکر  نقادانه (۲۳)
  • جهان دیجیتال (۱۸)
  • روانشناسی اجتماعی (۱۸)
  • فیلم (۵)
  • کتاب (۵۷)
  • گفتگوها (۳)
  • یادداشت‌ها (۱۱۵)

آخرین نوشته ها

  • ما لعبتکانِ این فلک…
  • الِژیا و غربتِ غریب
  • ورتر و مرزهای خویشتن
  • شرط‌بندی – آنتون چخوف
  • وداع پوشکین با دریا
  • زمانمندی و Still Point
  • بوئتیوس، بریکولاژ و تاب‌آوری
  • چرخ بخت | Rota Fortunae
  • ماجرای سفر من و زوربا
  • پیشرفت، فرایندی دیالکتیکی است؟

دیدگاه ها

  • ابی در ما لعبتکانِ این فلک…
  • رها در الِژیا و غربتِ غریب
  • صادق در ورتر و مرزهای خویشتن
  • ابی در شرط‌بندی – آنتون چخوف
  • دامون در شرط‌بندی – آنتون چخوف
  • صادق در شرط‌بندی – آنتون چخوف
  • رها در زمانمندی و Still Point
  • کاویان در زمانمندی و Still Point
  • رها در چرخ بخت | Rota Fortunae
  • صادق در چرخ بخت | Rota Fortunae

RSS وبلاگ روانشناسی اجتماعی

  • خانه
  • کتاب
  • وبلاگ روانشناسی اجتماعی
  • تماس با من

@2017 - تمام حقوق این سایت، متعلق به شهلا صفائی است.