در کمتر از ۱۵ ساعت، دوبار فیلم Arrival را دیدم. دلیلش علاقه و کنجکاوی بالای من به موضوعات مربوط به زمان، ذهن و نحوه به یادآوری خاطرات است. یعنی حتی…
آخرین نوشته های من
-
-
امروز، زادروز مهدی اخوان ثالث «امید» است. کسی که از نوجوانی با اشعارش زندگی کردم و قد کشیدم. من حافظهی شعرم خوب نیست ولی هنوز که هنوز است در خلوت…
-
چرا ما آدمها دست از پیگیری اخبار برنمیداریم؟ به خاطر ترس. این ترس، نوع دیگری از همان ترسی است که اجداد دورمان در لحظات سرد قبل از طلوع حس میکردند…
-
میدانم که الان باید متن سخنرانیام را بنویسم، در عوض، نوت گوشیام را باز کردهام که قبل از پرواز و در این زمان اندک، که میدانم اولویت چیست، همه چیز…
-
تصویر: (+) چندسالی میشود که اگر گذرم به پارکی بیفتد ساعتی غرق در افکارم به رفت و آمد آدمها و بازی بچهها و بازیگوشی کلاغها و گربهها چشم میدوزم… در چنین…
-
پیشنوشت: در این پانزده سال، در بازههای پنج ساله، هارد کامپیوتر و لپتاپم به کل سوخته و دیگر بازیابیاش نکردهام. گویی تمامعکسها، فیلمها و داکیومنتها را یکجا به دست زمان…
-
چه به سر ما آمده که کمکم در میدانها و کوچههای خلوت گم میشویم یا جان میسپاریم ما سزاوار درختهای پُر شکوفهی سیب بودیم نه آنکه در میدانها و کوچههای خلوت گم شویم…
-
استادم را دیدم، وقتی کلمه استاد را به کار میبرم تنها مقصودم یک نفر است. پرستو. کسی را جز او در تمام این سالها شاگردی کردن، لایق این واژه نمیدانم.…
-
ای سپهسالار، جنگ به پایان نزدیک میشود و گزارش میدهم. عرصه جنگ و چگونگی مبارزهام چنین است. زخم برداشتم، ناامید شدم؛ اما از آوردگاه نگریختم. هرچند که دندانهایم از ترس…
-
پیشنوشت: هرسال این موقع اگر جرئت کنم (چون فرصت نداشتن، بهانهای بیش نیست) اندکی از سالی که گذشت برای درک بهتر آنچه پیشِ رو دارم مینویسم. این بار نیز به…
-
همیشه تصورم این بود که زندگی چونان خطی صاف، تا لحظه مرگ، ادامه دارد. بعد از کودکی، نوجوانی، و بعد از آن جوانی و بزرگسالی و سپس پیری و مرگ.…
-
دوستی دارم که سالهاست شب یلدا، برایش شعری از حافظ ، ایمیل میکنم. (پیش از آن هم برایش نامه مینوشتم!) امسال برای اولینبار (تا جایی که به یاد دارم)، در…
-
دو سه روز پیش، مطلبی در سوسیومایند منتشر کردم و در آن، الیزابت لافتس را معرفی کردم. در جریان معرفی این دانشمند، یک داستان از بچگیاش و همچنین یک پرونده…
-
داشتم چند دقیقه از حرفهای کیارستمی راجع به تنهایی را گوش میدادم. بازهم همان حس همیشگی سراغم آمد، همان حسی که میگفت آدمها در عین تفاوت، بسیار به هم شبیهند.…
