دو ساعتی میشود که حس میکنم بار سنگینی را از روی دوشم زمین گذاشتم. مادامی که درگیر رسم و رسومات و تشریفاتی-هرچقدر هم به آنها باور و اعتقادی نداشته باشی،…
آخرین نوشته های من
-
-
با «اسکار شیندلر» بواسطه فیلم اسپیلبرگ –فهرست شیندلر (Schindler’s List)، آشنا شدم. هیچوقت فکر نمیکردم روزی در زندگیام بیاید که آنقدر صبور باشم که یک فیلم درام تاریخی خصوصا جنگ…
-
مدتها بود تصمیم داشتم «یادداشتهای یک دیوانه» از گوگول را بخوانم. حالا فکر میکنم سالهایی که با او آشنا نبودم فرصتهای سوختهی زندگیام به حساب میآیند. درباره گوگول همین بس…
-
با اینکه نسبتی با مفهومی چون «امید» ندارم و معتقدم همان مصیبت آخرین است که نیچه زمانی گفته بود؛ ولی مجذوب فیلم «رستگاری در شاوشنک» شدم که امید، مضمون اصلی…
-
یک: ما با مرگ-آن چیز پیش پاافتادهی بیهمتا- خوب کنار نمیآییم. نمیتوانیم مثل باقی چیزها مرگ را بخشی از یک قاعدهی کلی ببینیم. به قول ادوارد مورگان فوستر، «درک…
-
در زمان جنگ جهانی دوم، نیروهای آلمانی بعد از تصرف یک کشور میتوانستند در خانههای مردم آن زندگی کنند. بعضی از ساکنین این کشورها خانههای خود را رها کرده بودند…
-
پیرمرد و دریا را زمانی خواندم که برای یک قدم بیشتر میجنگیدم. روزهایی که برای تابآوری در مقابل فشارها و بیخوابیها و نگرانیها به خودم نهیب میزدم و به راه…
-
ابتهاج در شعر اندوهرنگ از کتاب سراباش- که بخشی از کتاب آینه در آینه نیز است- میگوید: میروی…، اما گریز چشم وحشیرنگ تو راز این اندوه بیآرام نتواند نهفت. به…
-
_ پدربزرگ عزیز، به من فرمان بده. با تبسمی دست بر سرم نهادی. دست نبود، آتشی رنگارنگ بود. شعله تا بن مغزم دوید. _فرزندم، برس به آنچه میتوانی. صدایت جدی…
-
این روزها همدم اوقاتم، شبهای روشن داستایفسکی بود. کتابی که چهار شب (به قدر شبهای روشن) آن را با خودم آرام آرام به فردا بردم. و صبح روز پنجم مبهوت و…
-
پیشنوشت: یادداشت زیر، تلاش برای پاسخ به بیانیهایست که دغدغهاش از سالها قبل آغاز و امروز نوشته شده است؛ نخبه کیست؟ متن بیانیه نخبهاندیشی (+) پیش از هر چیز، بر خود…
-
به آرشیو موسیقی چندسال گذشته سرک کشیدهام. بیآنکه خاطرهای برایم تداعی شود دچار ملغمهای از احساسات متضاد و شاید متناقض شدهام. شبیه کسی که لبخندی به چهره دارد ولی چشمانش…
-
چندروز از آغاز سیسالگیام گذشته بود و در سکوت آنروزها یک چیز را خوب میدانستم؛ و آن، این لحظهای بود که قرار بود از سیسالگیام بنویسم! در خیالم در زمان…
-
مدتیست جملهی آدورنو ذهنم را به خود مشغول کرده. در هر فرصتی این سوال را از خود میپرسم: آیا زندگی بد را میتوان خوب زیست؟ گاهی با کمی تغییر، میپرسم:…
